حكيم ابوالقاسم فردوسى
866
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سواران فرستاد برنا و پير * ازان شهر تا خورّهء اردشير سپه را چو آگاهى آمد ز شاه * همه شاد دل برگرفتند راه بكردان فرستاد كار آگهان * كجا كار ايشان بجويد نهان برفتند پويان و باز آمدند * بر شاه ايران فراز آمدند كه ايشان همه نامجويند و شاد * ندارد كسى بر دل از شاه ياد بر آنند كاندر صطخر اردشير * كهن گشت و شد بخت برناش پير چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد * گذشته سخن بر دلش باد شد گزين كرد ازان لشكر نامدار * سواران شمشير زن سى هزار كماندار با تير و تركش هزار * بياورد با خويشتن شهريار [ شبيخون زدن اردشير به كردان و پيروزى اردشير ] چو خورشيد شد زرد لشكر براند * كسى را كه نابردنى بد بماند چو شب نيم بگذشت و تاريك شد * جهاندار با كرد نزديك شد همه دشت زيشان پر از خفته ديد * يكايك دل لشكر آشفته ديد چو آمد سپهبد ببالين كرد * عنان بارهء تيزتگ را سپرد بر آهخت شمشير و اندر نهاد * گيا را ز خون بر سر افسر نهاد همه دشت زيشان سر و دست شد * ز انبوه كشته زمين گست شد بىاندازه زيشان گرفتار شد * سترگى و نابخردى خوار شد همه بومهاشان بتاراج داد * سپه را همه بدره و تاج داد چنان شد كه دينار بر سر به تشت * اگر پير مردى ببردى بدشت بدينار او كس نكردى نگاه * ز نيك اختر و بخت و ز داد شاه ز مردى نكردى بدان جنگ فخر * گرازان بيامد به شهر صطخر بفرمود كاسپان بنيرو كنيد * سليح سواران بىآهو كنيد چو آسوده گرديد يك سر ببزم * كه زود آيد انديشهء روز رزم دليران به خوردن نهادند سر * چو آسوده شد گردگاه و كمر پر انديشهء رزم شد اردشير * چو اين داستان بشنوى يادگير [ داستان كرم هفتواد ] ببين اين شگفتى كه دهقان چه گفت * بدانگه كه بگشاد راز از نهفت به شهر كجاران بدرياى پارس * چو گويد ز بالا و پهناى پارس يكى شهر بد تنگ و مردم بسى * ز كوشش بدى خوردن هر كسى بدان شهر دختر فراوان بدى * كه بىكام جويندهء نان بدى بيك روى نزديك او بود كوه * شدندى همه دختران همگروه ازان هر يكى پنبه بردى به سنگ * يكى دوكدانى ز چوب خدنگ بدروازه دختر شدى همگروه * خرامان ازين شهر تا پيش كوه برآميختندى خورشها بهم * نبودى بخورد اندرون بيش و كم نرفتى سخن گفتن از خواب و خورد * ازان پنبهشان بود ننگ و نبرد شدندى شبانگه سوى خانه باز * شده پنبهشان ريسمان طراز بدان شهر بىچيز و خرّم نهاد * يكى مرد بد نام او هفتواد