حكيم ابوالقاسم فردوسى

863

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

به راه اندرون نيز آژير بود * كه با او سپاه جهانگير بود جهان ديده بيدار دل بود پير * بدانست انديشهء اردشير بيامد بياورد استا و زند * چنين گفت كز كردگار بلند نژندست پر مايه جان سباك * اگر دل ندارد سوى شاه پاك چو آگاهى آمد ز شاه اردشير * كه آورد لشكر بدين آبگير چنان سير سر گشتم از اردوان * كه از پير زن گشت مرد جوان مرا نيك پى مهربان بنده دان * شكيبا دل و راز داننده دان چو بشنيد زو اردشير اين سخن * يكى ديگر انديشه افگند بن مر او را بجاى پدر داشتى * بران نامدارانش سر داشتى دل شاه ز انديشه آزاد شد * سوى آذر رام خرّاد شد نيايش بسى كرد پيش خداى * كه باشدش بر نيكوى رهنماى بهر كار پيروزگر داردش * درخت بزرگى ببر داردش و زان جايگه شد بپرده سراى * عرض پيش او رفت با كدخداى سپه را درم داد و آباد كرد * ز دادار نيكى دهش ياد كرد چو شد لشكرش چون دلاور پلنگ * سوى بهمن اردوان شد بجنگ چو گشتند نزديك با يكديگر * برفتند گردان پرخاشخر سپاه از دو رويه كشيدند صف * همه نيزه و تيغ هندى به كف چو شيران جنگى برآويختند * چو جوى روان خون همى ريختند بدين گونه تا گشت خورشيد زرد * هوا پر ز گرد و زمين پر ز مرد چو شد چادر چرخ پيروزه رنگ * سپاه سباك اندر آمد بجنگ بر آمد يكى باد و گردى چو قير * بيامد ز قلب سپاه اردشير بيفگند زيشان فراوان بگرز * كه با زور و دل بود و با فرّ و برز گريزان بشد بهمن اردوان * تنش خستهء تير و تيره روان پس اندر همى تاخت شاه اردشير * ابا نالهء بوق و باران تير برين هم نشان تا به شهر صطخر * كه بهمن به دو داشت آواز و فخر ز گيتى چو برخاست آواز شاه * ز هر سو بپيوست بىمر سپاه مر او را فراوان نمودند گنج * كجا بهمن آگنده بود آن برنج درمهاى آگنده را برفشاند * بنيرو شد از پارس لشكر براند [ جنگ اردشير با اردوان و كشته شدن اردوان ] چو آگاهى آمد سوى اردوان * دلش گشت پر بيم و تيره روان چنين گفت كين راز چرخ بلند * همى گفت با من خداوند پند هران بد كز انديشه بيرون بود * ز بخشش بكوشش گذر چون بود گمانى نبردم كه از اردشير * يكى نامجوى آيد و شهر گير در گنج بگشاد و روزى بداد * سپه برگرفت و بنه برنهاد ز گيل و ز ديلم بيامد سپاه * همى گرد لشكر بر آمد به ماه و زان روى لكشر بياورد شاه * سپاهى كه بر باد بر بست راه ز بس نالهء بوق با كرّ ناى * ترنگيدن زنگ و هندى دراى