حكيم ابوالقاسم فردوسى
858
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نكردى به تو دشمنى از بدى * كه خود كردهاى تو بنابخردى كنون كام و خشنودى او بجوى * مگردان ز فرمان او هيچ روى ز دينار لختى فرستادمت * بنامه درون پندها دادمت هرانگه كه اين مايه بردى به كار * دگر خواه تا بگذرد روزگار تگاور هيون جهان ديده پير * بيامد دوان تا بر اردشير چو آن نامه بر خواند خرسند گشت * دلش سوى نيرنگ و اورند گشت بگسترد هر گونه گستردنى * ز پوشيدنيها و از خوردنى بنزديك اسپان سرايى گزيد * نه اندر خور كار جايى گزيد شب و روز خوردن بدى كار اوى * مى و جام و رامشگران يار اوى [ ديدن گلنار اردشير را و مردن بابك ] يكى كاخ بود اردوان را بلند * بكاخ اندرون بندهيى ارجمند كه گلنار بد نام آن ماه روى * نگارى پر از گوهر و رنگ و بوى بر اردوان همچو دستور بود * بران خواسته نيز گنجور بود بروبر گرامىتر از جان بدى * بديدار او شاد و خندان بدى چنان بد كه روزى بر آمد به بام * دلش گشت زان خرّمى شادكام نگه كرد خندان لب اردشير * جوان در دل ماه شد جايگير همى بود تا روز تاريك شد * همانا بشب روز نزديك شد كمندى بران كنگره بر ببست * گره زد برو چند و ببسود دست بگستاخى از باره آمد فرود * همى داد نيكى دهش را درود بيامد خرامان بر اردشير * پر از گوهر و بوى مشك و عبير ز بالين ديبا سرش بر گرفت * چو بيدار شد تنگ در بر گرفت نگه كرد برنا بران خوب روى * بدان موى و آن روى و آن رنگ و بوى بدان ماه گفت از كجا خاستى * كه پر غم دلم را بياراستى چنين داد پاسخ كه من بندهام * ز گيتى بديدار تو زندهام دلارام گنجور شاه اردوان * كه از من بود شاد و روشن روان كنون گر پذيرى ترا بندهام * دل و جان به مهر تو آگندهام بيايم چو خواهى بنزديك تو * درفشان كنم روز تاريك تو چو لختى بر آمد برين روزگار * شكست اندر آمد بآموزگار جهان ديده بيدار بابك بمرد * سراى كهن ديگرى را سپرد چو آگاهى آمد سوى اردوان * پر از غم شد و تيره گشتش روان گرفتند هر مهترى ياد پارس * سپهبد بمهتر پسر داد پارس بفرمود تا كوس بيرون برند * ز درگاه لشكر بهامون برند جهان تيره شد بر دل اردشير * ازان پير روشن دل و دستگير دل از لشكر اردوان بر گرفت * و زان آگهى راى ديگر گرفت كه از درد او بد دلش پر ستيز * بهر سو همى جست راه گريز ازان پس چنان بد كه شاه اردوان * ز اختر شناسان روشن روان بياورد چندى بدرگاه خويش * همى باز جست اختر و راه خويش