حكيم ابوالقاسم فردوسى
859
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همان نيز تا گردش روزگار * ازان پس كرا باشد آموزگار فرستادشان نزد گلنار شاه * بدان تا كنند اختران را نگاه سه روز اندر آن كار شد روزگار * نگه كرده شد طالع شهريار چو گنجور بشنيد آوازشان * سخن گفتن از طالع و رازشان سيم روز تا شب گذشته سه پاس * كنيزك بپردخت ز اختر شناس پر از آرزو دل لبان پر ز باد * همى داشت گفتار ايشان به ياد چهارم بشد مرد روشن روان * كه بگشايد آن راز با اردوان برفتند با زيجها بر كنار * ز كاخ كنيزك بر شهريار بگفتند راز سپهر بلند * همان حكم او بر چه و چون و چند كزين پس كنون تا نه بس روزگار * ز چيزى بپيچيد دل نامدار كه بگريزد از مهترى كهترى * سپهبد نژادى و كنداورى و زان پس شود شهريارى بلند * جهاندار و نيك اختر و سودمند دل نامور مهتر نيك بخت * ز گفتار ايشان غمى گشت سخت [ گريختن اردشير با گلنار ] چو شد روى كشور بكردار قير * كنيزك بيامد بر اردشير چو دريا بر آشفت مرد جوان * كه يك روز نشكيبى از اردوان كنيزك بگفت آنچ روشن روان * همى گفت با نامدار اردوان سخن چون ز گلنار زان سان شنيد * شكيبايى و خامشى برگزيد دل مرد برنا شد از ماه تيز * ازان پس همى جست راه گريز به دو گفت گر من بايران شوم * ز رى سوى شهر دليران شوم تو با من سگالى كه آيى به راه * گر ايدر بباشى بنزديك شاه اگر با من آيى توانگر شوى * همان بر سر كشور افسر شوى چنين داد پاسخ كه من بندهام * نباشم جدا از تو تا زندهام همى گفت با لب پر از باد سرد * فرو ريخت از ديدگان آب زرد چنين گفت با ماه روى اردشير * كه فردا ببايد شدن ناگزير كنيزك بيامد بايوان خويش * به كف بر نهاده تن و جان خويش چو شد روى گيتى ز خورشيد زرد * بخم اندر آمد شب لاژورد كنيزك در گنجها باز كرد * ز هر گوهرى جستن آغاز كرد ز ياقوت و ز گوهر شاهوار * ز دينار چندانك بودش به كار بيامد بجايى كه بودش نشست * بدان خانه بنهاد گوهر ز دست همى بود تا شب بر آمد ز كوه * بخفت اردوان جاى شد بىگروه از ايوان بيامد بكردار تير * بياورد گوهر بر اردشير جهانجوى را ديد جامى بدست * نگهبان اسپان همه خفته مست كجا مستشان كرده بود اردشير * كه وى خواست رفتن همى ناگزير دو اسپ گرانمايه كرده گزين * بر آخر چنان بود در زير زين جهانجوى چون روى گلنار ديد * همان گوهر و سرخ دينار ديد هم اندر زمان پيش بنهاد جام * بزد بر سر تازى اسپان لگام