حكيم ابوالقاسم فردوسى

830

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين داد پاسخ و را شهريار * كه با مرگ خواهش نيايد به كار چه پرهيزى از تيز چنگ اژدها * كه گرز آهنى زو نيابى رها جوانى كه آيد بما بر دراز * هم از روز پيرى نيابد جواز برهمن به دو گفت كاى پادشا * جهاندار و دانا و فرمانروا چو دانى كه از مرگ خود چاره نيست * ز پيرى بتر نيز پتياره نيست جهان را بكوشش چه جويى همى * گل زهر خيره چه بويى همى ز تو باز ماند همين رنج تو * بدشمن رسد كوشش و گنج تو ز بهر كسان رنج بر تن نهى * ز كم دانشى باشد و ابلهى پيامست از مرگ موى سپيد * ببودن چه دارى تو چندين اميد چنين گفت بيدار دل شهريار * كه گر بنده از بخشش كردگار گذر يافتى بودمى من همان * بتدبير برگشتن آسمان كه فرزانه و مرد پرخاشخر * ز بخشش بكوشش نيابد گذر دگر هرك در جنگ من كشته شد * كرا ز اخترش روز برگشته شد به درد و به خون ريختن بد سزا * كه بيدادگر كس نيابد رها بديدند بادافره ايزدى * چو گشتند باز از ره بخردى كس از خواست يزدان كرانه نيافت * ز كار زمانه بهانه نيافت بسى چيز بخشيد و نستد كسى * نبد آز نزديك ايشان بسى بىآزار از ان جايگه بر گرفت * بران هم نشان راه خاور گرفت [ رفتن اسكندر به درياى خاور ] همى رفت منزل به منزل به راه * ز ره رنجه و مانده يك سر سپاه ز شهر برهمن بجايى رسيد * يكى بىكران ژرف دريا بديد بسان زنان مرد پوشيده روى * همى رفت با جامه و رنگ و بوى زبانها نه تازى و نه خسروى * نه تركى نه چينى و نه پهلوى ز ماهى بُديشان همى خوردنى * بجايى نبد راه آوردنى شگفت اندر ايشان سكندر بماند * ز دريا همى نام يزدان بخواند هم انگاه كوهى بر آمد ز آب * به دو پاره شد زرد چون آفتاب سكندر يكى تيز كشتى بجست * كه آن را ببيند بديده درست يكى گفت زان فيلسوفان بشاه * كه بر ژرف دريا ترا نيست راه بمان تا ببيند مر او را كسى * كه بهره ندارد ز دانش بسى ز رومى و از مردم پارسى * بدان كشتى اندر نشستند سى يكى زرد ماهى بُد آن لخت كوه * هم انگه چو تنگ اندر آمد گروه فرو برد كشتى هم اندر شتاب * هم آن كوه شد ناپديد اندر آب سپاه سكندر همى خيره ماند * همى هر كسى نام يزدان بخواند به دو گفت رومى كه دانش بهشت * كه داننده بر هر كسى بر مهست اگر شاه رفتى و گشتى تباه * پر از خون شدى جان چندين سپاه و زان جايگه لشكر اندر كشيد * يكى آبگيرى نو آمد پديد بگرد اندرش نى بسان درخت * تو گفتى كه چوب چنارست سخت