حكيم ابوالقاسم فردوسى
831
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز پنجه فزون بود بالاى اوى * چهل رش بپيمود پهناى اوى همه خانها كرده از چوب و نى * زمينش هم از نى فرو برده پى نشايست بد در نيستان بسى * ز شورى نخورد آب او هر كسى چو بگذشت زان آب جايى رسيد * كه آمد يكى ژرف دريا پديد جهان خرّم و آب چون انگبين * همى مشك بوييد روى زمين بخوردند و كردند آهنگ خواب * بسى مار پيچان بر آمد ز آب و زان بيشه كژدم چو آتش برنگ * جهان شد بران خفتگان تار و تنگ بهر گوشهيى در فراوان بمرد * بزرگان دانا و مردان گرد ز يك سو فراوان بيامد گراز * چو الماس دندانهاى دراز ز دست دگر شير مهتر ز گاو * كه با جنگ ايشان نبد زور و تاو سپاهش ز دريا بيك سو شدند * بران نيستان آتش اندر زدند بكشتند چندان ز شيران كه راه * بيكبارگى تنگ شد بر سپاه [ رفتن اسكندر به زمين حبش ] و زان جايگه رفت خورشيدفش * بيامد دمان تا زمين حبش ز مردم زمين بود چون پرّ زاغ * سيه گشته و چشمها چون چراغ تناور يكى لشكرى زورمند * برهنه تن و پوست و بالا بلند چو از دور ديدند گرد سپاه * خروشى برآمد ز ابر سياه سپاه انجمن شد هزاران هزار * و زان تيره شد ديدهء شهريار بسوى سكندر نهادند سر * بكشتند بسيار پرخاشخر بجاى سنان استخوان داشتند * همى بر تن مرد بگذاشتند بلشكر بفرمود پس شهريار * كه برداشتند آلت كارزار برهنه بجنگ اندر آمد حبش * غمى گشت زان لشكر شيرفش بكشتند زيشان فزون از شمار * بپيچيد ديگر سر از كار زار ز خون ريختن گشت روى زمين * سراسر بكردار درياى چين چو از خون در و دشت آلوده شد * ز كشته بهر جاى بر توده شد چو بر توده خاشاكها برزدند * بفرمود تا آتش اندر زدند چو شب گشت بشنيد آواز كرگ * سكندر بپوشيد خفتان و ترگ يكى پيش رو بود مهتر ز پيل * بسر بر سرو داشت همرنگ نيل ازين نامداران فراوان بكشت * بسى حمله بردند و ننمود پشت بكشتند فرجام كارش بتير * يكى آهنين كوه بد پيل گير و زان جايگه تيز لشكر براند * بسى نام دادار گيهان بخواند [ رسيدن اسكندر به شهر نرم پايان و كشتن اژدها ] چو نزديكى نرم پايان رسيد * نگه كرد و مردم بىاندازه ديد نه اسپ و نه جوشن نه تيغ و نه گرز * ازان هر يكى چون يكى سرو برز چو رعد خروشان برآمد غريو * برهنه سپاهى بكردار ديو يكى سنگ باران بكردند سخت * چو باد خزان برزند بر درخت بتير و بتيغ اندر آمد سپاه * تو گفتى كه شد روز روشن سياه