حكيم ابوالقاسم فردوسى
829
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
خور و خواب و آرام بر دشت و كوه * برهنه بهر جاى گشته گروه همه خوردنيشان بر ميوه دار * ز تخم گيا رسته بر كوهسار ازار يكى چرم نخچير بود * گيا پوشش و خوردن آژير بود سكندر بپرسيدش از خواب و خورد * از آسايش روز ننگ و نبرد ز پوشيدنى و ز گستردنى * همه بىنيازيم از خوردنى برهنه چو زايد ز مادر كسى * نبايد كه نازد بپوشش بسى و ز ايدر برهنه شود باز خاك * همه جاى ترس است و تيمار و باك زمين بستر و پوشش از آسمان * بره ديدهبان تا كى آيد زمان جهانجوى چندين بكوشد به چيز * كه آن چيز كوشش نيرزد بنيز چنو بگذرد زين سراى سپنج * ازو بازماند زر و تاج و گنج چنان دان كه نيكيست همراه اوى * به خاك اندر آيد سر و گاه اوى سكندر بپرسيد كاندر جهان * فزون آشكارا بود گر نهان همان زنده بيش است گر مرده نيز * كزان پس نيازش نيايد به چيز چنين داد پاسخ كه اى شهريار * تو گر مرده را بشمرى صد هزار ازان صد هزاران يكى زنده نيست * خنك آنك در دوزخ افگنده نيست ببايد همين زنده را نيز مرد * يكى رفت و نوبت بديگر سپرد بپرسيد خشكى فزون تر گر آب * بتابد بروبر همى آفتاب برهمن چنين داد پاسخ بشاه * كه هم آب را خاك دارد نگاه بپرسيد كز خواب بيدار كيست * به روى زمين بر گنهكار كيست كه جنبندگانند و چندى زيند * ندانند كاندر جهان بر چيند برهمن چنين داد پاسخ بدوى * كه اى پاك دل مهتر راستگوى گنهكارتر چيز مردم بود * كه از كين و آزش خرد گم بود چو خواهى كه اين را بدانى درست * تن خويشتن را نگه كن نخست كه روى زمين سربسر پيش تست * تو گويى سپهر روان خويش تست همى راى دارى كه افزون كنى * ز خاك سيه مغز بيرون كنى روان ترا دوزخ است آرزوى * مگر زين سخن باز گردى بخوى دگر گفت بر جان ما شاه كيست * بكژّى بهر جاى همراه كيست چنين داد پاسخ كه آز است شاه * سر مايهء كين و جاى گناه بپرسيد خود گوهر از بهر چيست * كش از بهر بيشى ببايد گريست چنين داد پاسخ كه آز و نياز * دو ديوند بيچاره و ديو ساز يكى را ز كمّى شده خشك لب * يكى از فزونيست بىخواب شب همان هر دو را روز مى بشكرد * خنك آنك جانش پذيرد خرد سكندر چو گفتار ايشان شنيد * برخساره شد چون گل شنبليد دو رخ زرد و ديده پر از آب كرد * همان چهر خندان پر از تاب كرد بپرسيد پس شاه فرمانروا * كه حاجت چه باشد شما را بما ندارم دريغ از شما گنج خويش * نه هرگز برانديشم از رنج خويش بگفتند كاى شهريار بلند * در مرگ و پيرى تو بر ما ببند