حكيم ابوالقاسم فردوسى

826

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بجان ياد دارم وفاى ترا * نجويم به چيزى جفاى ترا برادر بود نيك خواهت مرا * بجاى صليب است گاهت مرا نگه كرد قيدافه سوگند اوى * يگانه دل و راست پيوند اوى همه كاخ كرسىء زرّين نهاد * بپيش اندر آرايش چين نهاد بزرگان و نيك اختران را بخواند * يكايك بران كرسىء زر نشاند ازان پس گرامى دو فرزند را * بياورد خويشان و پيوند را چنين گفت كاندر سراى سپنج * سزد گر نباشيم چندين برنج نبايد كزين گردش روزگار * مرا بهره كين آيد و كارزار سكندر نخواهد شد از گنج سير * و گر آسمان اندر آرد به زير همى رنج ما جويد از بهر گنج * همه گنج گيتى نيرزد برنج برآنم كه با او نسازيم جنگ * نه بر پادشاهى كنم كار تنگ يكى پاسخ پندمندش دهيم * سرش بر فرازيم و پندش دهيم اگر جنگ جويد پس از پند من * به بيند پس از پند من بند من از ان سان شوم پيش او با سپاه * كه بخشايش آرد برو چرخ و ماه ازين آزمايش ندارد زيان * بماند مگر دوستى در ميان چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد * مرا اندرين راى فرّخ نهيد همه مهتران سر برافراختند * همى پاسخ پادشا ساختند بگفتند كاى سرور داد و راد * ندارد كسى چون تو مهتر به ياد نگويى مگر آنك بهتر بود * خنك شهر كش چون تو مهتر بود اگر دوست گردد ترا پادشا * چه خواهد جزين مردم پارسا نه آسيب آيد بدين گنج تو * نيرزد همه گنجها رنج تو چو اسكندرى كو بيايد ز روم * بشمشير دريا كند روى بوم همى از درت باز گردد به چيز * همه چيز دنيى نيرزد پشيز جز از آشتى ما نبينيم روى * نه و الا بود مردم كينه جوى چو بشنيد گفتار آن بخردان * پسنديده و پاك دل موبدان در گنج بگشاد و تاج پدر * بياورد با ياره و طوق زر يكى تاج بد كاندران شهر و مرز * كسى گوهرش را ندانست ارز فرستاده را گفت كين بىبهاست * هرانكس كه دارد جزو نارواست بتاج مهان چون سزا ديدمش * ز فرزند پر مايه بگزيدمش يكى تخت بودش بهفتاد لخت * ببستى گشايندهء نيكبخت به پيكر يك اندر دگر بافته * بچاره سر شوشها تافته سر پايها چون سر اژدها * ندانست كس گوهرش را بها ازو چار صد گوهر شاهوار * همان سرخ ياقوت بد زين شمار دو بودى بمثقال هر يك به سنگ * چو يك دانهء نار بودى برنگ زمرّد برو چار صد پاره بود * بسبزى چو قوس قزح نابسود گشاده شتربار بودى چهل * زنى بود چون موج دريا بدل دگر چار صد تاى دندان پيل * چه دندان درازيش بد ميل ميل