حكيم ابوالقاسم فردوسى
827
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پلنگى كه خوانى همى بر برى * از ان چار صد پوست بد بر سرى ز چرم گوزن ملمّع هزار * همه رنگ و بىرنگ او پر نگار دگر صد سگ و يوز نخچير گير * كه آهو و را پيش ديدى ز تير بياورد زان پس دو صد گاوميش * پرستندهء او همى راند پيش ز ديباى خز چار صد تخته نيز * همان تختها كرده از چوب شيز دگر چار صد تخته از عود تر * كه مُهر اندرو گيرد و رنگ زر صد اسپ گرانمايه آراسته * ز ميدان ببردند با خواسته همان تيغ هندى و رومى هزار * بفرمود با جوشن كارزار همان خود و مغفر هزار و دويست * بگنجور فرمود كاكنون مه ايست همه پاك بر بيطقون بر شمار * بگويش كه شبگير بر ساز كار سپيده چو برزد ز بالا درفش * چو كافور شد روى چرخ بنفش زمين تازه شد كوه چون سندروس * ز درگاه برخاست آواى كوس سكندر باسپ اندر آورد پاى * بدستورى بازگشتن بجاى چو طينوش جنگى سپه بر نشاند * از ايوان بدرگاه قيدافه راند بقيدافه گفتند پدرود باش * بجان تارهء چرخ را پود باش برين گونه منزل به منزل سپاه * همى راند تا پيش آن رزمگاه كه لشكر گه نامور شاه بود * سكندر كه با بخت همراه بود سكندر بران بيشه بنهاد رخت * كه آب روان بود و جاى درخت بطينوش گفت ايدر آرام گير * چو آسوده گردى مى و جام گير شوم هرچ گفتم بجاى آورم * ز هر گونه پاكيزه راى آورم سكندر بيامد بپرده سراى * سپاهش برفتند يك سر ز جاى ز شادى خروشيدن آراستند * كلاه كيانى بپيراستند كه نوميد بد لشكر نامجوى * كه دانست كش باز بينند روى سپه با زبانها پر از آفرين * يكايك نهادند سر بر زمين ز لشكر گزين كرد پس شهريار * ازان نامداران رومى هزار زره دار با گرزهء گاوروى * برفتند گردان پرخاش جوى همه گرد بر گرد آن بيشه مرد * كشيدند صف با سليح نبرد سكندر خروشيد كاى مرد تيز * همى جنگ راى آيدت گر گريز بلرزيد طينوش بر جاى خويش * پشيمان شد از دانش و راى خويش به دو گفت كاى شاه برتر منش * ستايش گزينى به از سرزنش چنان هم كه با خويش من قيدروش * بزرگى كن و راستى را بكوش نه اين بود پيمانت با مادرم * نگفتى كه از راستى نگذرم ؟ سكندر به دو گفت كاى شهريار * چرا سست گشتى بدين مايه كار ز من ايمنى بيم در دل مدار * نيازارد از من كسى زان تبار نگردم ز پيمان قيدافه من * نه نيكو بود شاه پيمان شكن پياده شد از باره طينوش زود * زمين را ببوسيد و زارى نمود جهاندار بگرفت دستش بدست * بدان گونه كو گفت پيمان ببست