حكيم ابوالقاسم فردوسى

825

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ترا بخشم و نيز دارم سپاس * تو باشى جهانگير و نيكى شناس يكى پاك دستور باشى مرا * بدين مرز گنجور باشى مرا سكندر بيامد ز جاى نشست * برين عهد بگرفت دستش بدست بپرسيد طينوش كاين چون كنى * بدين جادوى بر چه افسون كنى به دو گفت چون باز گردم ز شاه * تو بايد كه با من بيايى به راه ز لشكر به يارى سوارى هزار * همه نامدار از در كار زار بجايى يكى بيشه ديدم به راه * نشانم ترا در كمين با سپاه شوم من ز پيش تو در پيش اوى * ببينم روان بدانديش اوى بگويم كه چندين فرستاد چيز * كزان پس نينديشى از چيز نيز فرستاده گويد كه من نزد شاه * نيارم شدن در ميان سپاه اگر شاه بيند كه با موبدان * شود نزد طينوش با بخردان چو بيندش بپذيرد اين خواسته * ز هر گونه‌يى گنج آراسته بيايد چو بيند ترا بىسپاه * اگر باز گردد گشادست راه چو او بشنود خوب گفتار من * نه انديشد از رنگ و بازار من بيايد بران سايه زير درخت * ز گنجور مَىخواهد و تاج و تخت تو جنگى سپاهى بگردش درآر * برآسايد از گردش روزگار مكافات من باشد و كام تو * نجويد ازان پس كس آرام تو كه آيد بدستت بسى خواسته * پرستنده و اسپ آراسته چو طينوش بشنيد زان شاد شد * بسان يكى سرو آزاد شد چنين داد پاسخ كه دارم اميد * كه گردد به دو تيره روزم سپيد بدام من آويزد او ناگهان * بخونى كه او ريخت اندر جهان چو داراى دارا و گردان سند * چو فور دلير آن سرافراز هند چو قيدافه گفت سكندر شنيد * به چشم و دلش چارهء او بديد بخنديد زان چاره در زير لب * دو بسّد نهان كرد زير قصب سكندر بيامد ز نزديك اوى * پر انديشه بد جان تاريك اوى [ پيمان اسكندر با قيدافه و بازگشتن او ] همى چاره جست آن شب دير ياز * چو خورشيد بنمود چينى طراز بر افراخت از كوه زرّين درفش * نگونسار شد پرنيانى بنفش سكندر بيامد بنزديك شاه * پرستنده برخاست از بارگاه برسمى كه بودش فرود آوريد * جهانجوى پيش سپهبد چميد ز بيگانه ايوان بپرداختند * فرستاده را پيش او تاختند چو قيدافه را ديد بر تخت گفت * كه با راى تو مشترى باد جفت بدين مسيحا بفرمان راست * بدارنده كو بر زبانم گواست با براى و دين و صليب بزرگ * بجان و سر شهريار سترگ بزنّار و شمّاس و روح القدس * كزين پس مرا خاك در اندلس نه بيند نه لشكر فرستم بجنگ * نياميزم از هر درى نيز رنگ نه با پاك فرزند تو بد كنم * نه فرمان دهم نيز و نه خود كنم