حكيم ابوالقاسم فردوسى

809

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پر از روغن گاو جامى بزرگ * فرستاد زى فيلسوف سترگ كه اين را باندامها در بمال * سرون و ميان و بر و پشت و يال بياساى تا ماندگى بفگنى * بدانش مرا جان و مغز آگنى چو دانا بروغن نگه كرد گفت * كه اين بند بر من نشايد نهفت بجام اندر افگند سوزن هزار * فرستاد بازش سوى شهريار بسوزن نگه كرد شاه جهان * بياورد آهنگران را نهان بفرمود تا گرد بگداختند * از آهن يكى مهره‌يى ساختند سوى مرد دانا فرستاد زود * چو دانا نگه كرد و آهن بسود بساعت ازان آهن تيره رنگ * يكى آينه ساخت روشن چو زنگ ببردند نزد سكندر بشب * و زان راز نگشاد بر باد لب سكندر نهاد آينه زير نم * همى داشت تا شد سياه و دژم بر فيلسوفش فرستاد باز * بران كار شد رمز آهن دراز خردمند بزدود آهن چو آب * فرستاد بازش هم اندر شتاب ز دودش ز دارو كزان پس زنم * نگردد به زودى سياه و دژم سكندر نگه كرد و او را بخواند * بپرسيد و بر زيرگاهش نشاند سخن گفتش از جام روغن نخست * همى دانش نامور بازجست چنين گفت با شاه مرد خرد * كه روغن بر اندامها بگذرد تو گفتى كه از فيلسوفان شهر * ز دانش مرا خود فزونست بهر بپاسخ چنين گفتم اى پادشا * كه دانا دل مردم پارسا چو سوزن پى و استخوان بشمرد * اگر سنگ پيش آيدش بشكرد بپاسخ بدانا چنين گفت شاه * كه هر دل كه آن گشته باشد سياه ببزم و برزم و به خون ريختن * بهر جاى با دشمن آويختن سخنهاى باريك مرد خرد * چو دل تيره باشد كجا بگذرد ترا گفتم اين خوب گفتار خويش * روان و دل و راى هشيار خويش سخن داند از موى باريكتر * ترا دل ز آهن نه تاريك تر تو گفتى برين ساليان بر گذشت * ز خونها دلم پر ز زنگار گشت چگونه به راه آيد اين تيرگى * چه پيچم سخن را بدين خيرگى ترا گفتم از دانش آسمان * ز دايم دلت تا شوى بىگمان ازان پس كه چون آب گردد برنگ * كجا كرد بايد به دو كار تنگ پسند آمدش تازه گفتار اوى * دلش تيزتر گشت بر كار اوى بفرمود تا جامه و سيم و زر * بياورد گنجور جامى گهر بدانا سپردند و داننده گفت * كه من گوهرى دارم اندر نهفت كه يابم به دو چيز و بىدشمنست * نه چون خواسته جفت آهرمنست بشب پاسبانان نخواهند مزد * براهى كه باشم نترسم ز دزد خرد بايد و دانش و راستى * كه كژّى بكوبد در كاستى مرا خورد و پوشيدنى زين جهان * بس از شهريار آشكار و نهان كه دانش بشب پاسبان منست * خرد تاج بيدار جان منست