حكيم ابوالقاسم فردوسى
810
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ببيشى چرا شادمانى كنم * برين خواسته پاسبانى كنم بفرماى تا اين برد باز جاى * خرد باد جان مرا رهنماى سكندر به دو ماند اندر شگفت * ز هر گونه انديشها برگرفت به دو گفت زين پس مرا بر گناه * نگيرد خداوند خورشيد و ماه خريدارم اين راى و پند ترا * سخن گفتن سودمند ترا [ آزمودن اسكندر پزشك هندوستان را ] بفرمود تا رفت پيشش پزشك * كه علّت بگفتى چو ديدى سرشك سر دردمندى به دو گفت چيست * كه بر درد زان پس ببايد گريست به دو گفت هر كس كه افزون خورد * چو بر خوان نشيند خورش ننگرد نباشد فراوان خورش تن درست * بزرگ آنك او تن درستى بجست بياميزم اكنون ترا دارويى * گياها فراز آرم از هر سويى كه همواره باشى تو زان تن درست * نبايد بدارو ترا دست شست همان آرزوها بيفزايدت * چو افزون خورى چيز نگزايدت همان ياد دارى سخنهاى نغز * بيفزايد اندر تنت خون و مغز شوى بر تن خويشتن كامگار * دلت شاد گردد چو خرّم بهار همان رنگ چهرت بجاى آورد * بهر كار پاكيزه راى آورد نگردد پراگنده مويت سپيد * ز گيتى سپيدى كند نااميد سكندر به دو گفت نشنيدهام * نه كس را ز شاهان چنين ديدهام گر آرى تو اين نغز دارو بجاى * تو باشى بگيتى مرا رهنماى خريدار گردم ترا من بجان * شوى بىگزند از بد بدگمان ورا خلعت و نيكويها بساخت * ز دانا پزشكان سرش بر فراخت پزشك سراينده آمد بكوه * بياورد با خويشتن زان گروه ز دانايى او را فزون بود بهر * همى زهر بشناخت از پاى زهر گياهاى كوهى فراوان درود * بيفگند زو هرچ بيكار بود ازو پاك ترياكها برگزيد * بياميخت دارو چنانچون سزيد تنش را بداروى كوهى بشست * همى داشتش ساليان تن درست چنان شد كه او شب نخفتى بسى * بياميختى شاد با هر كسى به كار زنان تيز بودى سرش * همى نرم جايى بجستى برش ازان سوى كاهش گراييد شاه * نكرد اندر آن هيچ تن را نگاه چنان بد كه روزى بيامد پزشك * ز كاهش نشان يافت اندر سرشك به دو گفت كز خفتُ و خيز زنان * جوان پير گردد بتن بىگمان بر آنم كه بىخواب بودى سه شب * به من بازگوى اين و بگشاى لب سكندر به دو گفت من روشنم * از آزار سستى ندارد تنم پسنديده داناى هندوستان * نبود اندر آن كار همداستان چو شب تيره شد آن نبشته بجست * بياورد داروى كاهش درست همان نيز تنها سكندر بخفت * نياميخت با ماه ديدار جفت بشبگير هور اندر آمد پزشك * نگه كرد و بىبار ديدش سرشك