حكيم ابوالقاسم فردوسى

808

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نوشتند هر موبدى ز آنك ديد * كه قرطاس ز انقاس شد ناپديد ز نزديك ايشان سوارى برفت * بنزد سكندر بميلاد تفت چو شاه جهان نامه‌هاشان بخواند * ز گفتارشان در شگفتى بماند بنامه هر اندام را زو يكى * صفت كرده بودند ليك اندكى بديشان جهاندار پاسخ نوشت * كه بخ بخ كه ديديم خرّم بهشت كنون باز گرديد با چار چيز * برين بر فزونى مجوييد نيز چو منشور و عهد من او را دهيد * شما بافغانستان بنه بر نهيد نيازارد او را كسى زين سپس * ازو در جهان يافتم داد و بس [ آوردن نه مرد دانا چهار چيز از كيد هندى به نزد اسكندر ] فرستاده برگشت زان مرز و بوم * بيامد بنزديك پيران روم چو آن موبدان پاسخ شهريار * بديدند با رنج ديده سوار از ايوان بنزديك شاه آمدند * بران نامور بارگاه آمدند سپهدار هندوستان شاد شد * كه از رنج اسكندر آزاد شد بروبر بخواندند پس نامه را * چو پيغام آن شاه خودكامه را گزين كرد پيران صد از هندوان * خردمند و گويا و روشن روان در گنج بىرنج بگشاد شاه * گزين كرد ازان ياره و تاج و گاه همان گوهر و جامهء نابريد * ز چيزى كه شايسته‌تر برگزيد ببردند سيصد شتر وار بار * همان جامه و گوهر شاهوار صد اشتر همه بار دينار بود * صد اشتر ز گنج درم بار بود يكى مهد پر مايه از عود تر * برو بافته زرّ و چندى گهر بدن پيل بر تخت زرّين نهاد * به پيلى گرانمايه‌تر زين نهاد فغستان بباريد خونين سرشك * همى رفت با فيلسوف و پزشك قدح هم چنان نامدارى بدست * همه سركشان از مى جام مست فغستان چو آمد بمشكوى شاه * يكى تاج بر سر ز مشك سياه بسان گل زرد بر ارغوان * ز ديدار او شاد شد ناتوان چو سرو سهى بر سرش گرد ماه * نشايست كردن بمه بر نگاه دو ابرو كمان و دو نرگس دژم * سر زلف را تاب داده بخم دو چشمش چو دو نرگس اندر بهشت * تو گفتى كه از ناز دارد سرشت سكندر نگه كرد بالاى اوى * همان موى و روى و سر و پاى اوى همى گفت كاينت چراغ جهان * همى آفرين خواند اندر نهان بدان دادگر كو سپهر آفريد * بران گونه بالا و چهر آفريد بفرمود تا هرك بخرد بدند * بران لشكر روم موبد بدند نشستند و او را بآيين بخواست * برسم مسيحا و پيوند راست برو ريخت دينار چندان ز گنج * كه شد ماه را راه رفتن برنج [ آزمودن اسكندر فرزانه و پزشك و جام كيد ] چو شد كار آن سرو بن ساخته * بآيين او جاى پرداخته بپردخت ازان پس بداننده مرد * كه چون خيزد از دانش اندر نبرد