حكيم ابوالقاسم فردوسى

795

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سكندر بآيين صفى بر كشيد * هوا نيلگون شد زمين ناپديد چو دارا بياورد لشكر به راه * سپاهى نه بر آرزو رزمخواه شكسته دل و گشته از رزم سير * سر بخت ايرانيان گشته زير نياويختند ايچ با روميان * چو روبه شد آن دشت شير ژيان گرانمايگان زينهارى شدند * ز اوج بزرگى بخوارى شدند چو دارا چنان ديد برگاشت روى * گريزان همى رفت با هاى هوى برفتند با شاه سيصد سوار * از ايران هر انكس كه بد نامدار دو دستور بودش گرامى دو مرد * كه با او بدندى بدشت نبرد يكى موبدى نام او ماهيار * دگر مرد را نام جانوشيار چو ديدند كان كار بىسود گشت * بلند اختر و نام دارا گذشت يكى با دگر گفت كين شور بخت * ازو دور شد افسر و تاج و تخت ببايد زدن دشنه‌يى بر برش * وگر تيغ هندى يكى بر سرش سكندر سپارد بما كشورى * بدين پادشاهى شويم افسرى همى رفت با او در دستور اوى * كه دستور بودند و گنجور اوى مهين بر چپ و ماهيارش براست * چو شب تيره شد از هوا باد خاست يكى دشنه بگرفت جانوشيار * بزد بر بر و سينهء شهريار نگون شد سر نامبردار شاه * ازو بازگشتند يك سر سپاه [ اندرز كردن دارا با اسكندر و مردن ] بنزديك اسكندر آمد وزير * كه اى شاه پيروز و دانش پذير بكشتيم دشمنت را ناگهان * سر آمد برو تاج و تخت مهان چو بشنيد گفتار جانوشيار * سكندر چنين گفت با ماهيار كه دشمن كه افگندى اكنون كجاست * ببايد نمودن به من راه راست برفتند هر دو به پيش اندرون * دل و جان رومى پر از خشم و خون چو نزديك شد روى دارا بديد * پر از خون بر و روى چون شنبليد بفرمود تا راه نگذاشتند * دو دستور او را نگه داشتند سكندر ز باره در آمد چو باد * سر مرد خسته به ران بر نهاد نگه كرد تا خسته گوينده هست * بماليد بر چهر او هر دو دست ز سر بر گرفت افسر خسرويش * گشاد آن بر و جوشن پهلويش ز ديده بباريد چندى سرشك * تن خسته را دور ديد از پزشك به دو گفت كين بر تو آسان شود * دل بدسگالت هراسان شود تو برخيز و بر مهد زرّين نشين * وگر هست نيروت بر زين نشين ز هند و ز رومت پزشك آورم * ز درد تو خونين سرشك آورم سپارم ترا پادشاهى و تخت * چو بهتر شوى ما ببنديم رخت جفا پيشگان ترا هم كنون * بياويزم از دارشان سرنگون چنانچون ز پيران شنيديم دوش * دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش ز يك شاخ و يك بيخ و پيراهنيم * به بيشى چرا تخمه را بر كنيم چو بشنيد دارا بآواز گفت * كه همواره با تو خرد باد جفت