حكيم ابوالقاسم فردوسى
796
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بر آنم كه از پاك دادار خويش * بيابى تو پاداش گفتار خويش يكى آنك گفتى كه ايران تراست * سر تاج و تخت دليران تراست به من مرگ نزديك تر زانك تخت * بپردخت تخت و نگون گشت بخت برين است فرجام چرخ بلند * خرامش سوى رنج و سودش گزند به من در نگر تا نگويى كه من * فزونم ازين نامدار انجمن بد و نيك هر دو ز يزدان شناس * وزو دار تا زنده باشى سپاس نمودار گفتار من من بسم * بدين در نكوهيدهء هر كسم كه چندان بزرگى و شاهى و گنج * نبد در زمانه كس از من برنج همان نيز چندان سليح و سپاه * گرانمايه اسپان و تخت و كلاه همان نيز فرزند و پيوستگان * چه پيوستگان داغ دل خستگان زمان و زمين بنده بد پيش من * چنين بود تا بخت بُد خويش من ز نيكى جدا ماندهام زين نشان * گرفتار در دست مردم كشان ز فرزند و خويشان شده نااميد * سيه شد جهان و دو ديده سپيد ز خويشان كسى نيست فريادرس * اميدم بپروردگارست و بس برين گونه خسته به خاك اندرم * ز گيتى بدام هلاك اندرم چنين است آيين چرخ روان * اگر شهرياريم و گر پهلوان بزرگى بفرجام هم بگذرد * شكارست مرگش همى بشكرد سكندر ز ديده بباريد خون * بران شاه خسته به خاك اندرون چو دارا بديد آن ز دل درد او * روان اشك خونين رخ زرد او به دو گفت مگرى كزين سود نيست * از آتش مرا بهره جز دود نيست چنين بود بخشش ز بخشندهام * هم از روزگار درخشندهام باندرز من سر بسر گوش دار * پذيرنده باش و بدل هوش دار سكندر به دو گفت فرمان تراست * بگو آنچ خواهى كه پيمان تراست زبان تيز دارا به دو برگشاد * همى كرد سرتاسر اندرز ياد نخستين چنين گفت كاى نامدار * بترس از جهان داور كردگار كه چرخ و زمين و زمان آفريد * توانايى و ناتوان آفريد نگه كن به فرزند و پيوند من * بپوشيدگان خردمند من ز من پاك دل دختر من بخواه * بدارش بآرام بر پيشگاه كجا مادرش روشنك نام كرد * جهان را به دو شاد و پدرام كرد نيارى به فرزند من سرزنش * نه پيغاره از مردم بد كنش چو پروردهء شهرياران بود * ببزم افسر نامداران بود مگر زو ببينى يكى نامدار * كجا نو كند نام اسفنديار بيارايد اين آتش زردهشت * بگيرد همان زند و استا بمشت نگه دارد اين فال جشن سده * همان فرّ نوروز و آتشكده همان اورمزد و مه و روز مهر * بشويد به آب خرد جان و چهر كند تازه آيين لهراسپى * بماند كيى دين گشتاسپى مهان را بمه دارد و كه بكه * بود دين فروزنده و روزبه