حكيم ابوالقاسم فردوسى
794
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كنون گر بسازى و پيمان كنى * دل از جنگ ايران پشيمان كنى همه گنج گشتاسپ و اسفنديار * همان ياره و تاج گوهر نگار فرستم بگنج تو از گنج خويش * همان نيز ورزيدهء رنج خويش همان مر ترا يار باشم بجنگ * بروز و شبانت نسازم درنگ كسى را كه دارى ز پيوند من * ز پوشيده رويان و فرزند من بر من فرستى نباشد شگفت * جهانجوى را كين نبايد گرفت ز پوشيده رويان بجز سرزنش * نباشد ز شاهان برتر منش چو نامه بخواند خداوند هوش * بيارايد اين راى پاسخ نيوش هيونى ز كرمان بيامد دوان * بنزديك اسكندر بد گمان سكندر چو آن نامه بر خواند گفت * كه با جان دارا خرد باد جفت كسى كو گرايد بپيوند اوى * به پوشيده رويان و فرزند اوى نبيند مگر تختهء گور تخت * گر آويخته سر ز شاخ درخت همه باصفهانند بىدرد و رنج * از يشان مبادا كه خواهيم گنج تو گر سوى ايران خرامى رواست * همه پادشاهى سراسر تراست ز فرمان تو يك زمان نگذاريم * نفس نيز بىراى تو نشمريم بكردار كشتى بيامد هيون * دل و ديدهء تا جور پر ز خون [ كشته شدن دارا به دست دستوران خود ] چو آن پاسخ نامه دارا بخواند * ز كار جهان در شگفتى بماند سر انجام گفت اين ز كشتن بتر * كه من پيش رومى ببندم كمر ستودان مرا بهتر آيد ز ننگ * يكى داستان زد برين مرد سنگ كه گر آب دريا بخواهد رسيد * در و قطره باران نيايد پديد همى بودمى يار هر كس بجنگ * چو شد مر مرا زين نشان كار تنگ نبينم همى در جهان يار كس * بجز ايزدم نيست فرياد رس چو ياور نبودش ز نزديك و دور * يكى نامه بنوشت نزديك فور پر از لابه و زير دستى و درد * نخست آفرين بر جهاندار كرد دگر گفت كاى مهتر هندوان * خردمند و دانا و روشن روان همانا كه نزد تو آمد خبر * كه ما را چه آمد ز اختر بسر سكندر بياورد لشكر ز روم * نه بر ماند ما را نه آباد بوم نه پيوند و فرزند و تخت و كلاه * نه ديهيم شاهى نه گنج و سپاه ار ايدونك باشى مرا يارمند * كه از خويشتن باز دارم گزند فرستمت چندان گهرها ز گنج * كزان پس نبينى تو از گنج رنج همان در جهان نيز نامى شوى * بنزد بزرگان گرامى شوى هيونى بر افگند بر سان باد * بيامد بر فور فوران نژاد چو اسكندر آگاه شد زين سخن * كه داراى دارا چه افگند بن بفرمود تا بر كشيدند ناى * غو كوس برخاست و هندى دراى بيامد ز اصطخر چندان سپاه * كه خورشيد بر چرخ گم كرد راه برآمد خروش سپاه از دو روى * بىآرام شد مردم جنگجوى