حكيم ابوالقاسم فردوسى

791

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز آواز اسپان و بانگ سران * چرنگيدن گرزهاى گران تو گفتى زمين كوه جنگى شدست * ز گرد آسمان روى زنگى شدست بيك هفته گردان پرخاش جوى * به روى اندر آورده بودند روى بهشتم بر آمد يكى تيره گرد * بران سان كه خورشيد شد لاژورد بپوشيد ديدار ايران سپاه * گريزان برفتند از آن رزمگاه سپاه سكندر پس اندر دمان * يكى پر غم و ديگرى شادمان سكندر بشد تا لب رودبار * بكشتند ز ايرانيان بىشمار سپاه از لب رود برگاشتند * بفرمود تا رود بگذاشتند بپيروزى آمد بران رزمگاه * كجا پيش بود آن گزيده سپاه [ دو ديگر رزم دارا با اسكندر ] چو دارا ز پيش سكندر برفت * بهر سو سواران فرستاد تفت از ايران سران و مهانرا بخواند * درم داد و روزىدهان را بخواند سر ماه را لشكر آباد كرد * سر نامداران پر از باد كرد دگر باره از آب زان سو گذشت * بياراست لشكر بران پهن دشت سكندر چو بشنيد لشكر براند * پذيره شد و سازش آنجا بماند سپه را چو روى اندر آمد به روى * زمان و زمين گشت پرخاش جوى سه روز اندران رزمشان شد درنگ * چنان گشت كز كشته شد جاى تنگ فراوان ز ايرانيان كشته شد * جهانگير را روز برگشته شد پر از درد برگشت ز آوردگاه * چو يارى ندادش خداوند ماه سكندر بيامد پس او چو گرد * بسى از جهان آفرين ياد كرد خروشى بر آمد ز پيش سپاه * كه اى زير دستان گم كرده راه شما را ز من بيم و آزار نيست * سپاه مرا با شما كار نيست بباشيد ايمن بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش بجان و تن از روميان رسته‌ايد * اگر چه به خون دستها شسته‌ايد چو ايرانيان ايمنى يافتند * همه رخ سوى روميان تافتند سكندر بيامد بدشت نبرد * همه خواسته سر بسر گرد كرد ببخشيد بر لشكرش خواسته * بنيرو سپاهى شد آراسته ببود اندران بوم و بر چار ماه * چو آسوده شد شهريار و سپاه جهاندار دارا بجهرم رسيد * كه آنجا بدى گنجها را كليد همه مهتران پيش باز آمدند * پر از درد و گرم و گداز آمدند خروشان پسر چون پدر را نديد * پدر همچنين چون پسر را نديد همه شهر ايران پر از ناله بود * به چشم اندرون آب چون ژاله بود ز جهرم بيامد به شهر صطخر * كه آزادگان را بران بود فخر فرستاده‌يى رفت بر هر سوى * بهر نامدارى و هر پهلوى سپاه انجمن شد بايوان شاه * نهادند زرّين يكى زيرگاه چو دارا بران كرسىء زر نشست * برفتند گردان خسرو پرست بايرانيان گفت كاى مهتران * خردمند و شيران و جنگاوران