حكيم ابوالقاسم فردوسى

792

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ببينيد تا راى پيكار چيست * همى گفت با درد و چندى گريست چنين گفت كامروز مردن بنام * به از زنده دشمن به دو شادكام نياكان و شاهان ما تا بدند * بهر سال باژى همى بستدند بهر كار ما را زبون بود روم * كنون بخت آزادگان گشت شوم همه پادشاهى سكندر گرفت * جهاندار شد تخت و افسر گرفت چنين هم نماند بيايد كنون * همه پارس گردد چو درياى خون زن و كودك و مرد گردند اسير * نماند برين بوم برنا و پير مرا گر شويد اندرين يارمند * بگردانم اين رنج و درد و گزند شكار بزرگان بدند اين گروه * همه گشته از شهر ايران ستوه كنون ما شكاريم و ايشان پلنگ * بهر كارزارى گريزان ز جنگ اگر پشت يك سر به پشت آوريد * برو بوم ايشان بمشت آوريد كسى كاندرين جنگ سستى كند * بكوشد كه تا جان پرستى كند مداريد ازين پس بگيتى اميد * كه شد روم ضحّاك و ما جمّشيد همى گفت گريان و دل پر ز درد * دو رخساره زرد و دو لب لاژورد بزرگان داننده برخاستند * همه پاسخش را بياراستند خروشى بر آمد ز ايران بزار * كه گيتى نخواهيم بىشهريار همه روى يك سر بجنگ آوريم * جهان بر بدانديش تنگ آوريم ببنديم دامن يك اندر دگر * اگر خاك يابيم اگر بوم و بر سليح و درم داد لشكرش را * همان نامداران كشورش را [ سديگر رزم اسكندر با دارا و گريختن دارا به كرمان ] سكندر چو از كارش آگاه شد * كه دارا بتخت افسر ماه شد سپه برگرفت از عراق و براند * برومى همى نام يزدان بخواند سپه را ميان و كرانه نبود * همان بخت دارا جوانه نبود پذيره شدن را بياراست شاه * بياورد ز اصطخر چندان سپاه كه گفتى ستاره نتابد همى * فلك راه رفتن نيابد همى سپاه دو كشور كشيدند صف * همه نيزه و گرز و خنجر به كف بر آمد چنان از دو لشكر خروش * كه چرخ فلك را بدرّيد گوش چو دريا شد از خون گردان زمين * تن بىسران بد همه دشت كين پدر را نبد بر پسر جاى مهر * بريشان نبخشيد گردان سپهر سيم ره بدارا در آمد شكست * سكندر ميان تاختن را ببست جهاندار لشكر بكرمان كشيد * همى از بد دشمنان جان كشيد سكندر بيامد زى اصطخر پارس * كه ديهيم شاهان بد و فخر پارس خروشى بلند آمد از بارگاه * كه اى مهتران نماينده راه هرانكس كه زنهار خواهد همى * ز كرده بيزدان پناهد همى همه يك سره در پناه منيد * بدانيد اگر نيك خواه منيد همه خستگان را ببخشيم چيز * همان خون دشمن نريزيم نيز ز چيز كسان دست كوته كنيم * خرد را سوى روشنى ره كنيم