حكيم ابوالقاسم فردوسى
790
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو گفت فرستاده بشنيد شاه * فزون كرد سوى سكندر نگاه سكندر بدانست كاندر نهان * چه گفتند با شهريار جهان همى بود تا تيرهتر گشت روز * سوى باختر گشت گيتى فروز بيامد بدهليز پرده سراى * دلاور باسپ اندر آورد پاى چنين گفت پس با سواران خويش * بلند اختر و نامداران خويش كه ما را كنون جان باسپ اندرست * چو سستى كند باد ماند بدست همه باد پايان بر انگيختند * ز پيش جهاندار بگريختند چو دارا سر و افسر او نديد * بتاريكى از چشم شد ناپديد نگهبان فرستاد هم در زمان * به نزديكى خيمهء بدگمان چو رفتند بيدار دل رفته بود * نه بخت چنان پادشا خفته بود پس او فرستاد دارا سوار * دليران و پرخاش جويان هزار چو باد از پس او همى تاختند * شب تيره بُد راه نشناختند طلايه بديدند گشتند باز * نبد سود جز رنج و راه دراز چو اسكندر آمد بپرده سراى * برفتند گردان رومى ز جاى بديدند شب شاه را شاد كام * بپيش اندرون پر گهر چار جام بگردان چنين گفت كاباد بيد * بدين فرّخى فال ما شاد بيد كه اين جام پيروزى جان ماست * سر اختران زير فرمان ماست هم از لشكرش بر گرفتم شمار * فراوان كم است از شنيده سوار همه جنگ را تيغها بر كشيد * وزين دشت هامون سر اندر كشيد چو در جنگ تن را برنج آوريد * از آن رنج شاهى و گنج آوريد جهان آفريننده يار منست * سر اختر اندر كنار منست بزرگان برو خواندند آفرين * كه آباد بادا بقيصر زمين فداى تو بادا تن و جان ما * برينست جاويد پيمان ما ز شاهان كه يا رد بدن يار تو * به مردى و بالا و ديدار تو [ رزم دارا با اسكندر و شكست يافتن او ] چو خورشيد برزد سر از كوه و راغ * زمين شد بكردار زرّين چراغ جهاندار دارا سپه بر گرفت * جهان چادر قير بر سر گرفت بياورد لشكر ز رود فرات * بهامون سپه بيش بود از نبات سكندر چو بشنيد كامد سپاه * بزد كوس و آورد لشكر به راه دو لشكر كه آن را كرانه نبود * چو اسكندر اندر زمانه نبود ز ساز و ز گردان هر دو گروه * زمين همچو دريا بد و گرد كوه ز خفتان و ز خنجر هندوان * ز بالا و اسپ و ز برگستوان دو رويه سپه بر كشيدند صف * ز خنجر همى يافت خورشيد تف بپيش سپاه آوريدند پيل * جهان شد بكردار درياى نيل سواران جنگ از پس و پيل پيش * همه برگرفته دل از جان خويش تو گفتى هوا خون خروشد همى * زمين از خروشش بجوشد همى ز بس نالهء بوق و هندى دراى * همى كوه را دل بر آمد ز جاى