حكيم ابوالقاسم فردوسى

787

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سر گنجهاى پدر برگشاد * سپه را همه خواند و روزى بداد ز چار اندر آمد درم تا بهشت * يكى را بجام و يكى را بتشت درم داد و دينار و برگستوان * همان جوشن و تيغ و گرز گران هرانكس كه بد كار ديده سرى * ببخشيد بر هر سرى كشورى يكى را ز گردنكشان مرز داد * سپه را همه چيز با ارز داد فرستاده آمد ز هر كشورى * ز هر نامدارى و هر مهترى ز هند و ز خاقان و فغفور چين * ز روم و ز هر كشورى همچنين همه پاك با هديه و باژ و ساو * نه پى بود با او كسى را نه تاو يكى شارستان كرد نوشاد نام * باهواز گشتند و ز شادكام كسى را كه درويش بد داد داد * بخواهندگان گنج و بنياد داد [ مردن فيليپوس و بر تخت نشستن اسكندر ] بمرد اندران چند گه فيلقوس * بروم اندرون بود يك چند بوس سكندر بتخت نيا بر نشست * بهى جست و دست بدى را ببست يكى نامدارى بد آنگه بروم * كزو شاد بد آن همه مرز و بوم حكيمى كه بد ارسطاليس نام * خردمند و بيدار و گسترده كام به پيش سكندر شد آن پاك راى * زبان كرد گويا و بگرفت جاى به دو گفت كاى مهتر شادكام * همى گم كنى اندرين كار نام كه تخت كيان چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد هرانگه كه گويى رسيدم بجاى * نبايد بگيتى مرا رهنماى چنان دان كه نادان ترين كس توى * اگر پند دانندگان نشنوى ز خاكيم و هم خاك را زاده‌ايم * به بيچارگى دل به دو داده‌ايم اگر نيك باشى بماندت نام * بتخت كيى بر بوى شادكام وگر بد كنى جز بدى ندروى * شبى در جهان شادمان نغنوى بنيكى بود شاه را دست رس * ببد روز گيتى نجستست كس سكندر شنيد اين پسند آمدش * سخن گوى را فرّمند آمدش بفرمان او كرد كارى كه كرد * ز بزم و ز رزم و ز ننگ و نبرد بنو هر زمانيش بنواختى * چو رفتى بر تخت بنشاختى چنان بد كه روزى فرستاده‌يى * سخن گو و روشن دل آزاده‌يى ز نزديك دارا بيامد بروم * كجا باژ خواهد ز آباد بوم بپيش سكندر بگفت آن سخن * غمى شد سكندر ز باژ كهن به دو گفت رو پيش دارا بگوى * كه از باژ ما شد كنون رنگ و بوى كه مرغى كه زرّين همى خايه كرد * بمرد و سر باژ بىمايه كرد فرستاده پاسخ بدان سان شنيد * بترسيد و ز روم شد ناپديد سكندر سپه را سراسر بخواند * گذشته سخن پيش ايشان براند چنين گفت كز گردش آسمان * نيابد گذر مرد نيكى گمان مرا روى گيتى ببايد سپرد * بد و نيك چندى ببايد شمرد شما را ببايد كنون ساختن * دل از بوم و آرام پرداختن