حكيم ابوالقاسم فردوسى
786
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سپهر اندرين نيز چندى بگشت * ز هر گونهيى ساليان برگذشت سكندر دل خسروانى گرفت * سخن گفتن پهلوانى گرفت فزون از پسر داشتى قيصرش * بياراستى پهلوانى برش خرد يافت لختى و شد كاردان * هشيوار و با سنگ و بسيار دان ولى عهد گشت از پس فيلقوس * بديدار او داشتى نعم و بوس هنرها كه باشد كيان را به كار * سكندر بياموخت ز آموزگار تو گفتى نشايد مگر داد را * وگر تخت شاهى و بنياد را و زان پس كه ناهيد نزد پدر * بيامد زنى خواست دارا دگر يكى كودك آمدش با فرّ و يال * ز فرزند ناهيد كهتر بسال همان روز داراش كردند نام * كه تا از پدر بيش باشد بكام چو ده سال بگذشت زين با دو سال * شكست اندر آمد بسال و بمال بپژمرد داراب پور هماى * همى خواندندش بديگر سراى بزرگان و فرزانگان را بخواند * ز تخت بزرگى فراوان براند بگفت اين كه داراى دارا كنون * شما را به نيكى بود رهنمون همه گوش داريد و فرمان كنيد * ز فرمان او رامش جان كنيد كه اين تخت شاهى نماند دراز * بخوشى رود زود خوانند باز بكوشيد تا مهر و داد آوريد * بشادى مرا نيز ياد آوريد بگفت اين و باد از جگر بر كشيد * شد آن برگ گلنار چون شنبليد پادشاهى داراى داراب چهارده سال بود [ مدت پادشاهى داراى داراب چهارده سال بود ] چو دارا بدل سوك داراب داشت * بخورشيد تاج مهى بر فراشت يكى مرد بد تيز و برنا و تند * شده با زبان و دلش تيغ كند چو بنشست بر گاه گفت اى سران * سرافراز گردان و كنداوران سرى را نخواهيم كه افتد بچاه * نه از چاه خوانم سوى تخت و گاه كسى كو ز فرمان من بگذرد * سرش را همى تن بسر نشمرد و گر هيچ تاب اندر آرد بدل * بشمشير باشم ورا دلگسل جز از ما هر انكس كه دارند گنج * نخواهم كسى شاد دل ما برنج نخواهم كه باشد مرا رهنماى * منم رهنماى و منم دلگشاى ز گيتى خور و بخش و پيمان مراست * بزرگى و شاهى و فرمان مراست دبير خردمند را پيش خواند * ز هر در فراوان سخنها براند يكى نامه بنوشت فرّخ دبير * ز داراى داراب بن اردشير بهر سو كه بد شاه و خود كامهيى * بفرمود چون خنجرى نامهيى كه هر كو ز راى و ز فرمان من * بپيچد ببيند سر افشان من همه گوش يك سر بفرمان نهيد * اگر جان ستانيد اگر جان دهيد