حكيم ابوالقاسم فردوسى

785

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ببخشيد بر مرزبانان روم * هرانكس كه بودند زآباد بوم از آن پس همه فيلسوفان شهر * هرانكس كه بودش از آن شهر بهر بفرمود تا راه را ساختند * ز هر كار دل را بپرداختند برفتند با دختر شهريار * گرانمايگان هر يكى با نثار يكى مهر زرّين بياراستند * پرستندهء تا جور خواستند ده استر همه بار ديباى روم * بسى پيكر از گوهر و زرّ بوم شتروار سيصد ز گستردنى * ز چيزى كه بد راه را بردنى دلاراى رومى بمهد اندرون * سكوبا و راهب ورا رهنمون كنيزك پس پشت ناهيد شست * از آن هر يكى جامى از زر بدست بجام اندرون گوهر شاهوار * بت‌آراى با افسر و گوشوار سقف خوب رخ را بدارا سپرد * گهرها بگنجور او بر شمرد از آن پس بران رزمگه بس نماند * سپه را سوى شهر ايران براند سوى پارس آمد دلارام و شاد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد [ باز فرستادن داراب ناهيد را و زادن سكندر از او ] شبى خفته بد ماه با شهريار * پر از گوهر و بوى و رنگ و نگار همانا كه برزد يكى تيز دم * شهنشاه زان تيز دم شد دژم بپيچيد در جامه و سر بتافت * كه از نكهتش بوى ناخوش بيافت از آن بوى شد شاه ايران دژم * پر انديشه جان ابروان پر زخم پزشكان داننده را خواندند * بنزديك ناهيد بنشاندند يكى مرد بينا دل و نيك راى * پژوهيد تا دارو آمد بجاى گياهى كه سوزندهء كام بود * بروم اندر اسكندرش نام بود بماليد بر كام او بر پزشك * بباريد چندى ز مژگان سرشك بشد ناخوشى بوى و كامش بسوخت * بكردار ديبا رخش بر فروخت اگر چند مشكى شد آن خوب چهر * دژم شد دلاراى را جاى مهر دل پادشا سرد گشت از عروس * فرستاد بازش بر فيلقوس غمى دختر و كودك اندر نهان * نگفت آن سخن با كسى در جهان چو نه ماه بگذشت بر خوب چهر * يكى كودك آمد چو تابنده مهر ز بالا و اروند و بويا برش * سكندر همى خواندى مادرش بفرّخ همى داشت آن نام را * كزو يافت از ناخوشى كام را همى گفت قيصر به هر مهترى * كه پيدا شد از تخم من قيصرى نياورد كس نام دارا ببر * سكندر پسر بود و قيصر پدر همى ننگش آمد كه گفتى بكس * كه دارا ز فرزند من كرد بس بر آخُر يكى ماديان بد بلند * كه كار زارى و زيبا سمند همان شب يكى كرّه‌يى زاد خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ ز زاينده قيصر بر افراخت يال * كه آن زادنش فرّخ آمد بفال بشبگير فرزند را خواستى * همان ماديان را بياراستى بسودى همان كرّه را چشم و يال * كه همتاى اسكندر او بد بسال