حكيم ابوالقاسم فردوسى

783

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين گفت با موبدان و ردان * بزرگان و بيدار دل بخردان كه گيتى نجستم برنج و بداد * مرا تاج يزدان بسر بر نهاد شگفتىتر از كار من در جهان * نبيند كسى آشكار و نهان ندانيم جز داد پاداش اين * كه بر ما پس از ما كنند آفرين نبايد كه پيچد كس از رنج ما * ز بيشى و آگندن گنج ما زمانه ز داد من آباد باد * دل زير دستان ما شاد باد ازان پس ز هندوستان و ز روم * ز هر مرز با ارز و آباد بوم برفتند با هديه و با نثار * بجستند خشنودى شهريار چنان بد كه روزى ز بهر گله * بيامد كه اسپان ببيند يله ز پستى برآمد بكوهى رسيد * يكى بىكران ژرف دريا بديد بفرمود كز روم و ز هندوان * بيارند كار آزموده گوان بجويند زان آب دريا درى * رسانند رودى بهر كشورى چو بگشاد داننده از آب بند * يكى شهر فرمود بس سودمند چو ديوار شهر اندر آورد گرد * ورا نام كردند داراب گرد يكى آتش افروخت از تيغ كوه * پرستندهء آذر آمد گروه ز هر پيشه‌يى كارگر خواستند * همى شهر ايران بياراستند بهر سو فرستاد بىمر سپاه * ز دشمن همى داشت گيتى نگاه جهان از بد انديش بىبيم كرد * دل بدسگالان به دو نيم كرد [ شكستن داراب سپاه شعيب ] چنان بد كه از تازيان صد هزار * نبرده سواران نيزه‌گزار برفتند و سالار ايشان شعيب * يكى نامدار از نژاد قتيب جهاندار ايران سپاهى ببرد * بگفتند كان را نشايد شمرد فراز آمدند آن دو لشكر بهم * جهان شد ز پرخاش جويان دژم زمين آن سپه را همى بر نتافت * بران بوم كس جاى رفتن نيافت ز باران ژوپين و باران تير * زمين شد ز خون چون يكى آبگير خروشى بر آمد ز هر پهلوى * تلى كشته ديدند بر هر سوى سه روز و سه شب زين نشان جنگ بود * تو گفتى بريشان جهان تنگ بود چهارم عرب روى برگاشتند * بشب دشت پيكار بگذاشتند شعيب اندران رزمگه كشته شد * عرب را همه روز برگشته شد بسى اسپ تازى بزين خدنگ * هم از نيزه و تيغ و خفتان جنگ ازان رفتگان ماند آنجا بجاى * بنزد جهاندار پور هماى ببخشيد چيزى كه بد بر سپاه * ز اسپ و ز رمح و ز تيغ و كلاه ز لشكر يكى مرزبان بر گزيد * كه گفتار ايشان بداند شنيد فرستاد تا باژ خواهد ز دشت * ازان سال و آن سال كاندر گذشت [ رزم كردن داراب با فيلپوس و به زنى گرفتن دخترش را ] شد از جنگ نيزه وران تا بروم * همى جست رزم اندر آباد بوم بروم اندرون شاه بد فيلقوس * كجا بود با راى او شاه سوس