حكيم ابوالقاسم فردوسى
774
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
مهان جهان را كه دارند گنج * نداريم زان نيكويها برنج چو هنگام زادنش آمد فراز * ز شهر و ز لشكر همى داشت راز همى تخت شاهى پسند آمدش * جهان داشتن سودمند آمدش نهانى پسر زاد و با كس نگفت * همى داشت آن نيكويى در نهفت بياورد آزاده تن دايه را * يكى پاك پر شرم و بامايه را نهانى به دو داد فرزند را * چنان شاه شاخ برومند را كسى كو ز فرزند او نام برد * چنين گفت كان پاك زاده بمرد همان تاج شاهى بسر بر نهاد * همى بود بر تخت پيروز و شاد ز دشمن بهر سو كه بد مهترى * فرستاد بر هر سوى لشكرى ز چيزى كه رفتى بگرد جهان * نبودى بد و نيك ازو در نهان بگيتى بجز داد و نيكى نخواست * جهان را سراسر همى داشت راست جهانى شده ايمن از داد او * بكشور نبودى بجز ياد او بدين سان همى بود تا هشت ماه * پسر گشت مانندهء رفته شاه بفرمود تا دُرگرى پاك مغز * يكى تخته جست از در كار نغز يكى خرد صندوق از چوب خشك * بكردند و برزد برو قير و مشك درون نرم كرده بديباى روم * براندوده بيرون او مشك و موم به زير اندرش بستر خواب كرد * ميانش پر از در خوشاب كرد بسى زرّ سرخ اندرو ريخته * عقيق و زبرجد بر آميخته ببستند بس گوهر شاهوار * ببازوى آن كودك شيرخوار بدانگه كه شد كودك از خواب مست * خروشان بشد دايهء چرب دست نهادش بصندوق در نرم نرم * بچينى پرندش بپوشيد گرم سر تنگ تابوت كردند خشك * بدبق و بعنبر بقير و بمشك ببردند صندوق را نيم شب * يكى بر دگر نيز نگشاد لب ز پيش همايش برون تاختند * به آب فرات اندر انداختند پس اندر همى رفت پويان دو مرد * كه تا آب با شيرخواره چه كرد چو كشتى همى رفت چوب اندر آب * نگهبان آن را گرفته شتاب سپيده چو برزد سر از كوهسار * بگرديد صندوق بر رود بار بگازرگهى كاندر و بود سنگ * سر جوى را كارگه كرده تنگ يكى گازر آن خرد صندوق ديد * بپوييد و ز كارگه بر كشيد چو بگشاد گستردهها بر گرفت * بماند اندران كار گازر شگفت بجامه بپوشيد و آمد دمان * پر امّيد و شادان و روشن روان سبك ديدهبان پيش مامش دويد * ز صندوق و گازر بگفت آنچ ديد جهاندار پيروز با ديده گفت * كه چيزى كه ديدى ببايد نهفت [ پروردن گازر داراب را ] چو بيگاه گازر بيامد ز رود * به دو جفت او گفت هست اين درود كه باز آمدى جامهها نيم نم * بدين كار كرد از كه يا بى درم دل گازر از درد پژمرده بود * يكى كودك زيركش مرده بود