حكيم ابوالقاسم فردوسى
775
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
زن گازر از درد كودك نوان * خليده رخان تيره گشته روان به دو گفت گازر كه باز آر هوش * ترا زشت باشد ازين پس خروش كنون گر بماند سخن در نهفت * بگويم بپيش سزاوار جفت بسنگى كه من جامه را برزنم * چو پاكيزه گردد به آب افگنم دران جوى صندوق ديدم يكى * نهفته به دو اندرون كودكى چو من بر گشادم در بسته باز * بديدار آن خردم آمد نياز اگر بود ما را يكى پور خرد * نبودش بسى زندگانى بمرد كنون يافتى پور با خواسته * بدينار و ديبا بياراسته چو آن جامهها بر زمين بر نهاد * سر تنگ صندوق را برگشاد زن گازر آن ديد خيره بماند * بروبر جهان آفرين را بخواند رخى ديد تابان ميان حرير * بديدار مانندهء اردشير پر از در خوشاب بالين او * عقيق و زبرجد بپايين او بدست چپش سرخ دينار بود * سوى راست ياقوت شهوار بود به دو داد زن زود پستان شير * ببد شاد زان كودك دلپذير ز خوبى آن كودك و خواسته * دل او ز غم گشت پيراسته به دو گفت گازر كه اين را بجان * خريدار باشيم تا جاودان كه اين كودك نامدارى بود * گر او در جهان شهريارى بود زن گازر او را چو پيوند خويش * بپرورد چونانك فرزند خويش سيم روز داراب كردند نام * كز آب روان يافتندش كنام چنان بد كه روزى زن پاك راى * سخن گفت هر گونه با كدخداى كه اين گوهران را چه سازى كنون * كه باشد بدين دانشت رهنمون بزن گفت گازر كه اى نيك جفت * چه خاك و چه گوهر مرا در نهفت همان به كزين شهر بيرون شويم * ز تنگى و سختى بهامون شويم بشهرى كه ما را ندانند كس * كه خواريم و ناشاد گر دست رس بشبگير گازر بنه بر نهاد * برفت و نكرد از بر و بوم ياد ببردند داراب را در كنار * نكردند جز گوهر و زر ببار بپيمود زان مرز فرسنگ شست * بشهرى دگر ساخت جاى نشست ببيگانه شهر اندرون ساخت جاى * بران سان كه پر مايهتر كدخداى بشهرى كه بد نامور مهترى * فرستاد نزديك او گوهرى ازو بستدى جامه و سيم و زر * چنين تا فراوان نماند از گهر به خانه جز از سرخ گوگرد نيز * نماند از بد و نيك صندوق چيز زن گازر از چيز شد رهنماى * چنين گفت يك روز با كدخداى كه ما بىنيازيم زين كار كرد * توانگر شدى گرد پيشه مگرد چنين داد پاسخ به دو كدخداى * كه اى جفت پاكيزه و رهنماى همى پيشه خوانى ز پيشه چه بيش * هميشه ز هر كار پيشه است پيش تو داراب را پاك و نيكو بدار * بدان تا چه بار آورد روزگار همى داشتندش چنان ارجمند * كه از تند بادى نديدى گزند