حكيم ابوالقاسم فردوسى
763
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو او تنگ شد در ميان دو چاه * ز چنگ زمانه همى جست راه دو پايش فروشد بيك چاهسار * نبد جاى آويزش و كارزار بن چاه پر حربه و تيغ تيز * نبد جاى مردى و راه گريز بدرّيد پهلوى رخش سترگ * بر و پاى آن پهلوان بزرگ به مردى تن خويش را بر كشيد * دلير از بن چاه بر سر كشيد [ كشتن رستم ، شغاد را و مردن ] چو با خستگى چشمها برگشاد * بديد آن بد انديش روى شغاد بدانست كان چاره و راه اوست * شغاد فريبنده بد خواه اوست به دو گفت كاى مرد بدبخت و شوم * ز كار تو ويران شد آباد بوم پشيمانى آيد ترا زين سخن * بپيچى ازين بد نگردى كهن برو با فرامرز و يكتاه باش * بجان و دل او را نكو خواه باش چنين پاسخ آورد ناكس شغاد * كه گردون گردان ترا داد داد تو چندين چه نازى به خون ريختن * بايران بتاراج و آويختن ز كابل نخواهى دگر بار سيم * نه شاهان شوند از تو زين پس به بيم كه آمد كه بر تو سر آيد زمان * شوى كشته در دام آهرمنان هم انگه سپهدار كابل ز راه * بدشت اندر آمد ز نخچيرگاه گو پيل تن را چنان خسته ديد * همان خستگيهاش نابسته ديد به دو گفت كاى نامدار سپاه * چه بودت برين دشت نخچيرگاه شوم زود چندى پزشك آورم * ز درد تو خونين سرشك آورم مگر خستگيهات گردد درست * نبايد مرا رخ بخوناب شست تهمتن چنين داد پاسخ بدوى * كه اى مرد بد گوهر چاره جوى سر آمد مرا روزگار پزشك * تو بر من مپالاى خونين سرشك فراوان نمانى سر آيد زمان * كسى زنده بر نگذرد باسمان نه من بيش دارم ز جمشيد فر * كه ببريد بيور ميانش به ار نه از آفريدون و ز كىقباد * بزرگان و شاهان فرّخ نژاد گلوى سياوش بخنجر بريد * گروى زره چون زمانش رسيد همه شهرياران ايران بدند * برزم اندرون نرّه شيران بدند برفتند و ما ديرتر مانديم * چو شير ژيان بر گذر مانديم فرامرز پور جهان بين من * بيايد بخواهد ز تو كين من چنين گفت پس با شغاد پليد * كه اكنون كه بر من چنين بد رسيد ز تركش برآور كمان مرا * به كار آور آن ترجمان مرا بزه كن بنه پيش من با دو تير * نبايد كه آن شير نخچيرگير ز دشت اندر آيد ز بهر شكار * من اينجا فتاده چنين نابكار ببيند مرا زو گزند آيدم * كمانى بود سودمند آيدم ندرّد مگر ژنده شيرى تنم * زمانى بود تن به خاك افگنم شغاد آمد آن چرخ را بر كشيد * بزه كرد و يك بارش اندر كشيد بخنديد و پيش تهمتن نهاد * بمرگ برادر همى بود شاد