حكيم ابوالقاسم فردوسى
755
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو آگاه شد مادر و خواهران * ز ايوان برفتند با دختران برهنه سر و پاى پر گرد و خاك * بتن بر همه جامه كردند چاك پشوتن همى رفت گريان به راه * پس پشت تابوت و اسپ سياه زنان از پشوتن در آويختند * همى خون ز مژگان فرو ريختند كه اين بند تابوت را برگشاى * تن خسته يك بار ما را نماى پشوتن غمى شد ميان زنان * خروشان و گوشت از دو بازو كنان بآهنگران گفت سوهان تيز * بياريد كامد كنون رستخيز سر تنگ تابوت را باز كرد * بنوّى يكى مويه آغاز كرد چو مادرش با خواهران روى شاه * پر از مشك ديدند ريش سياه برفتند يك سر ز بالين شاه * خروشان بنزديك اسپ سياه بسودند پر مهر يال و برش * كتايون همى ريخت خاك از برش كزو شاه را روز برگشته بود * بآورد بر پشت او كشته بود كزين پس كرا برد خواهى بجنگ * كرا داد خواهى بچنگ نهنگ بيالش همى اندر آويختند * همى خاك بر تاركش ريختند بابر اندر آمد خروش سپاه * پشوتن بيامد بايوان شاه خروشيد و ديدش نبردش نماز * بيامد بنزديك تختش فراز بآواز گفت اى سر سركشان * ز برگشتن بختت آمد نشان ازين با تن خويش بد كردهاى * دم از شهر ايران برآوردهاى ز تو دور شد فرّه و بخردى * بيابى تو بادافره ايزدى شكسته شد اين نامور پشت تو * كزين پس بود باد در مشت تو پسر را به خون دادى از بهر تخت * كه مه تخت بيناد چشمت مه بخت جهانى پر از دشمن و پر بدان * نماند به تو تاج تا جاودان بدين گيتيت در نكوهش بود * بروز شمارت پژوهش بود بگفت اين و رخ سوى جاماسپ كرد * كه اى شوم بد كيش و بد زاد مرد ز گيتى ندانى سخن جز دروغ * بكژّى گرفتى ز هر كس فروغ ميان كيان دشمنى افگنى * همى اين بدان آن بدين بر زنى ندانى همى جز بد آموختن * گسستن ز نيكى بدى توختن يكى كشت كردى تو اندر جهان * كه كس ندرود آشكار و نهان بزرگى بگفتار تو كشته شد * كه روز بزرگان همه گشته شد تو آموختى شاه را راه كژ * ايا پير بىراه و كوتاه و كژ تو گفتى كه هوش يل اسفنديار * بود بر كف رستم نامدار بگفت اين و گويا زبان برگشاد * همه پند و اندرز او كرد ياد هم اندرز بهمن برستم بگفت * برآورد رازى كه بود از نهفت چو بشنيد اندرز او شهريار * پشيمان شد از كار اسفنديار پشوتن بگفت آنچ بودش نهان * بآواز با شهريار جهان چو پردخته گشت از بزرگان سراى * برفتند به آفريد و هماى بپيش پدر بر بخستند روى * ز درد برادر بكندند موى