حكيم ابوالقاسم فردوسى

756

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بگشتاسپ گفتند كاى نامدار * نينديشى از كار اسفنديار كجا شد نخستين بكين زرير * همى گور بستد ز چنگال شير ز تركان همى كين او بازخواست * به دو شد همى پادشاهيت راست بگفتار بد گوش كردى ببند * بغل ّ گران و بگرز و كمند چو او بسته آمد نيا كشته شد * سپه را همه روز برگشته شد چو ارجاسپ آمد ز خلّخ ببلخ * همه زندگانى شد از رنج تلخ چو ما را كه پوشيده داريم روى * برهنه بياورد ز ايوان بكوى چو نوش آذر زرد هشتى بكشت * گرفت آن زمان پادشاهى بمشت تو دانى كه فرزند مردى چه كرد * برآورد از يشان دم و دود و گرد ز رويين دژ آورد ما را برت * نگهبان كشور بد و افسرت از ايدر بزابل فرستاديش * بسى پند و اندرزها داديش كه تا از پى تاج بىجان شود * جهانى برو زار و پيچان شود نه سيمرغ كشتش نه رستم نه زال * تو كشتى مر او را چو كشتى منال ترا شرم بادا ز ريش سپيد * كه فرزند كشتى ز بهر اميد جهاندار پيش از تو بسيار بود * كه بر تخت شاهى سزاوار بود بكشتن ندادند فرزند را * نه از دودهء خويش و پيوند را چنين گفت پس با پشوتن كه خيز * برين آتش تيزبر آب ريز بيامد پشوتن ز ايوان شاه * زنان را بياورد زان جايگاه پشوتن چنين گفت با مادرش * كه چندين بتنگى چه كوبى درش كه او شاد خفتست و روشن روان * چو سير آمد از مرز و از مرزبان بپذرفت مادر ز دين دار پند * بداد خداوند كرد او پسند ازان پس بسالى بهر بر زنى * بايران خروشى بد و شيونى ز تير گز و بند دستان زال * همى مويه كردند بسيار سال [ باز فرستادن رستم ، بهمن را به ايران ] همى بود بهمن بزابلستان * بنخجير گر با مى و گلستان سوارى و مى خوردن و بارگاه * بياموخت رستم بدان پور شاه بهر چيز پيش از پسر داشتش * شب و روز خندان ببر داشتش چو گفتار و كردار پيوسته شد * در كين بگشتاسپ بر بسته شد يكى نامه بنوشت رستم به درد * همه كار فرزند او ياد كرد سر نامه كرد آفرين از نخست * بدانكس كه كينه نبودش نجست دگر گفت يزدان گواى منست * پشوتن بدين رهنماى منست كه من چند گفتم باسفنديار * مگر كم كند كينه و كارزار سپردم به دو كشور و گنج خويش * گزيدم ز هر گونه‌يى رنج خويش زمانش چنين بود نگشاد چهر * مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر بدين گونه بد گردش آسمان * بسنده نباشد كسى با زمان كنون اين جهانجوى نزد منست * كه فرّخ نژاد اورمزد منست هنرهاى شاهانش آموختم * از اندرز فام خرد توختم