حكيم ابوالقاسم فردوسى

741

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز ايوان بشبگير برخاستى * ازين تند بالا مرا خواستى چرا ساختى بند و مكر و فريب * همانا بديدى بتنگى نشيب چه بايد مرا جنگ زابلستان * و گر جنگ ايران و كابلستان مبادا چنين هرگز آيين من * سزا نيست اين كار در دين من كه ايرانيان را بكشتن دهم * خود اندر جهان تاج بر سر نهم منم پيش رو هرك جنگ آيدم * و گر پيش جنگ نهنگ آيدم ترا گر همى يار بايد بيار * مرا يار هرگز نيايد به كار مرا يار در جنگ يزدان بود * سر و كار با بخت خندان بود توى جنگجوى و منم جنگ خواه * بگرديم يك با دگر بىسپاه ببينيم تا اسپ اسفنديار * سوى آخر آيد همى بىسوار و گر بارهء رستم جنگجوى * بايوان نهد بىخداوند روى نهادند پيمان دو جنگى كه كس * نباشد بران جنگ فرياد رس نخستين بنيزه برآويختند * همى خون ز جوشن فرو ريختند چنين تا سنانها بهم بر شكست * بشمشير بردند ناچار دست بآوردگه گردن افراختند * چپ و راست هر دو همى تاختند ز نيروى اسپان و زخم سران * شكسته شد آن تيغهاى گران چو شيران جنگى بر آشوفتند * پر از خشم اندامها كوفتند همان دسته بشكست گرز گران * فرو ماند از كار دست سران گرفتند زان پس دوال كمر * دو اسپ تگاور فرو برده سر همى زور كرد اين بران آن برين * نجنبيد يك شير بر پشت زين پراگنده گشتند ز آوردگاه * غمى گشته اسپان و مردان تباه كف اندر دهانشان شده خون و خاك * همه گبر و برگستوان چاك چاك [ كشته شدن پسران اسفنديار از دست زواره و فرامرز ] بدانگه كه رزم يلان شد دراز * همى دير شد رستم سرفراز زواره بياورد زان سو سپاه * يكى لشكرى داغ دل كينه خواه بايرانيان گفت رستم كجاست * برين روز بيهوده خامش چراست شما سوى رستم بجنگ آمديد * خرامان بچنگ نهنگ آمديد همى دست رستم نخواهيد بست * برين رزمگه بر نشايد نشست زواره بدشنام لب برگشاد * همى كرد گفتار ناخوب ياد بر آشفت ازان پور اسفنديار * سوارى بد اسپ افگن و نامدار جوانى كه نوش آذرش بود نام * سرافراز و جنگاور و شادكام برآشفت با سگزى آن نامدار * زبان را بدشنام بگشاد خوار چنين گفت كآرى گو بر منش * بفرمان شاهان كند بد كنش نفرمود ما را يل اسفنديار * چنين با سگان ساختن كارزار كه پيچد سر از راى و فرمان او * كه يا رد گذشتن ز پيمان او اگر جنگ بر نادرستى كنيد * به كار اندرون پيش دستى كنيد ببينيد پيكار جنگاوران * بتيغ و سنان و بگرز گران