حكيم ابوالقاسم فردوسى
742
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
زواره بفرمود كاندر نهيد * سران را ز خون بر سر افسر نهيد زواره بيامد بپيش سپاه * دهاده بر آمد ز آوردگاه بكشتند ز ايرانيان بىشمار * چو نوش آذر آن ديد بر ساخت كار سمند سر افراز را بر نشست * بيامد يكى تيغ هندى بدست يكى نامور بود الواى نام * سرافراز و اسپ افگن و شادكام كجا نيزهء رستم او داشتى * پس پشت او هيچ نگذاشتى چو از دور نوش آذر او را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد يكى تيغ زد بر سر و گردنش * به دو نيمه شد پيل پيكر تنش زواره برانگيخت اسپ نبرد * بتندى به نوش آذر آواز كرد كه او را فگندى كنون پاى دار * چو الواى را من نخوانم سوار زواره يكى نيزه زد بر برش * به خاك اندر آمد همانگه سرش چو نوش آذر نامور كشته شد * سپه را همه روز برگشته شد برادرش گريان و دل پر ز جوش * جوانى كه بد نام او مهرنوش غمى شد دل مرد شمشير زن * برانگيخت آن بارهء پيل تن برفت از ميان سپه پيش صف * ز درد جگر بر لب آورده كف و زان سو فرامرز چون پيل مست * بيامد يكى تيغ هندى بدست برآويخت با او همى مهرنوش * دو رويه ز لشكر بر آمد خروش گرامى دو پرخاش جوى جوان * يكى شاهزاده دگر پهلوان چو شيران جنگى بر آشوفتند * همى بر سر يكدگر كوفتند در آوردگه تيز شد مهرنوش * نبودش همى با فرامرز توش بزد تيغ بر گردن اسپ خويش * سر بادپاى اندر افگند پيش فرامرز كردش پياده تباه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه چو بهمن برادرش را كشته ديد * زمين زير او چون گل آغشته ديد بيامد دوان نزد اسفنديار * بجايى كه بود آتش كارزار به دو گفت كاى نرّه شير ژيان * سپاهى بجنگ آمد از سگزيان دو پور تو نوش آذر و مهرنوش * بخوارى بسگزى سپردند هوش تو اندر نبردى و ما پر ز درد * جوانان و كى زادگان زير گرد برين تخمه اين ننگ تا جاودان * بماند ز كردار نابخردان دل مرد بيدارتر شد ز خشم * پر از تاب مغز و پر از آب چشم برستم چنين گفت كاى بد نشان * چنين بود پيمان گردنكشان تو گفتى كه لشكر نيارم بجنگ * ترا نيست آرايش نام و ننگ ندارى ز من شرم و ز كردگار * نترسى كه پرسند روز شمار ندانى كه مردان پيمان شكن * ستوده نباشد بر انجمن دو سگزى دو پور مرا كشتهاند * بران خيرگى باز برگشتهاند چو بشنيد رستم غمى گشت سخت * بلرزيد برسان شاخ درخت بجان و سر شاه سوگند خورد * بخورشيد و شمشير و دشت نبرد كه من جنگ هرگز نفرمودهام * كسى كين چنين كرد نستودهام