حكيم ابوالقاسم فردوسى
736
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بداناى پيشى نگر تا چه گفت * بدانگه كه جان با خرد كرد جفت كه پير فريبنده كانا بود * و گر چند پيروز و دانا بود تو چندين همى بر من افسون كنى * كه تا چنبر از يال بيرون كنى تو خواهى كه هر كس كه اين بشنود * بدين خوب گفتار تو بگرود مرا پاك خوانند ناپاك راى * ترا مرد هشيار نيكى فزاى بگويند كو با خرام و نويد * بيامد ورا كرد چندى اميد سپهبد ز گفتار او سر بتافت * ازان پس كه جز جنگ كارى نيافت همى خواهش او همه خوار داشت * زبانى پر از تلخ گفتار داشت بدانى كه من سر ز فرمان شاه * نتابم نه از بهر تخت و كلاه به دو يابم اندر جهان خوب و زشت * به دويست دوزخ به دو هم بهشت ترا هرچ خوردى فزاينده باد * بدانديشگان را گزاينده باد تو اكنون به خوبى بايوان بپوى * سخن هرچ ديدى بدستان بگوى سليحت همه جنگ را ساز كن * ازين پس مپيماى با من سخن پگاه آى در جنگ من چاره ساز * مكن زين سپس كار بر خود دراز تو فردا ببينى بآوردگاه * كه گيتى شود پيش چشمت سياه بدانى كه پيكار مردان مرد * چگونه بود روز ننگ و نبرد به دو گفت رستم كه اى شير خوى * ترا گر چنين آمدست آرزوى ترا بر تگ رخش مهمان كنم * سرت را بگوپال درمان كنم تو در پهلوى خويش بشنيدهاى * بگفتار ايشان بگرويدهاى كه تيغ دليران بر اسفنديار * بآوردگه بر نيايد به كار ببينى تو فردا سنان مرا * همان گرد كرده عنان مرا كه تا نيز با نامداران مرد * نجويى بآوردگه بر نبرد لب مرد برنا پر از خنده شد * همى گوهر آن خنده را بنده شد برستم چنين گفت كاى نامجوى * چرا تيز گشتى بدين گفت و گوى چو فردا بيايى بدشت نبرد * ببينى تو آورد مردان مرد نه من كوهم و زيرم اسپى چو كوه * يگانه يكى مردمم چون گروه گر از گرز من باد يابد سرت * بگريد به درد جگر مادرت و گر كشته آيى بآوردگاه * ببندمت بر زين برم نزد شاه بدان تا دگر بنده با شهريار * نجويد بآوردگه كارزار [ بازگشتن رستم به ايوان خود ] چو رستم بدر شد ز پرده سراى * زمانى همى بود بر در بپاى بكرياس گفت اى سراى اميد * خنك روز كاندر تو بد جمّشيد همايون بدى گاه كاوس كى * همان روز كىخسرو نيك پى در فرّهى بر تو اكنون ببست * كه بر تخت تو ناسزايى نشست شنيد اين سخنها يل اسفنديار * پياده بيامد بر نامدار برستم چنين گفت كاى سرگراى * چرا تيز گشتى بپرده سراى سزد گر برين بوم زابلستان * نهد دانشى نام غلغلستان