حكيم ابوالقاسم فردوسى

737

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه مهمان چو سير آيد از ميزبان * بزشتى برد نام پاليزبان سرا پرده را گفت بد روزگار * كه جمشيد را داشتى بر كنار همان روز كز بهر كاوس شاه * بدى پرده و سايهء بارگاه كجا راه يزدان همى باز جست * همى خواستى اختران را درست زمين زو سراسر پر آشوب بود * پر از خنجر و غارت و چوب بود كنون مايه‌دار تو گشتاسپ است * بپيش وى اندر چو جاماسپ است نشسته بيك دست او زرد هشت * كه با زند و است آمدست از بهشت بديگر پشوتن گو نيك مرد * چشيده ز گيتى بسى گرم و سرد بپيش اندرون فرّخ اسفنديار * كزو شاد شد گردش روزگار دل نيك مردان به دو زنده شد * بد از بيم شمشير او بنده شد بيامد بدر پهلوان سوار * پس اندر همى ديدش اسفنديار چو برگشت ازو با پشوتن بگفت * كه مردى و گردى نشايد نهفت نديدم بدين گونه اسپ و سوار * ندانم كه چون خيزد از كارزار يكى ژنده پيل است بر كوه گنگ * اگر با سليح اندر آيد بجنگ اگر با سليح نبردى بود * همانا كه آيين مردى بود به بالا همى بگذرد فرّ و زيب * بترسم كه فردا ببيند نشيب همى سوزد از مهر فرّش دلم * ز فرمان دادار دل نگسلم چو فردا بيايد بآوردگاه * كنم روز روشن بروبر سياه پشوتن به دو گفت بشنو سخن * همى گويمت اى برادر مكن ترا گفتم و بيش گويم همى * كه از راستى دل نشويم همى ميازار كس را كه آزاد مرد * سر اندر نيارد بآزار و درد بخسب امشب و بامداد پگاه * برو تا بايوان او بىسپاه بايوان او روز فرّخ كنيم * سخن هرچ گويند پاسخ كنيم همه كار نيكوست زو در جهان * ميان كهان و ميان مهان همى سر نپيچد ز فرمان تو * دلش راست بينم بپيمان تو تو با او چه گويى بكين و بخشم * بشوى از دلت كين و ز خشم چشم يكى پاسخ آوردش اسفنديار * كه بر گوشهء گلستان رست خار چنين گفت كز مردم پاك دين * همانا نزيبد كه گويد چنين گر ايدونك دستور ايران توى * دل و گوش و چشم دليران توى همى خوب دارى چنين راه را * خرد را و آزردن شاه را همه رنج و تيمار ما باد گشت * همان دين زردشت بيداد گشت كه گويد كه هر كو ز فرمان شاه * بپيچد بدوزخ بود جايگاه مرا چند گويى گنهكار شو * ز گفتار گشتاسپ بيزار شو تو گويى و من خود چنين كى كنم * كه از راى و فرمان او پى كنم گر ايدونك ترسى همى از تنم * من امروز ترس ترا بشكنم كسى بىزمانه بگيتى نمرد * نمرد آنك نام بزرگى ببرد تو فردا ببينى كه بر دشت جنگ * چه كار آورم پيش جنگى پلنگ