حكيم ابوالقاسم فردوسى

733

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

شب تيره تنها برفتم ز پيش * همه نام جستم نه آرام خويش چو ديد آن درفشان درفش مرا * به گوش آمدش بانگ رخش مرا بپردخت ايران و شد سوى چين * جهان شد پر از داد و پر آفرين گر از يال كاوس خون آمدى * ز پشتش سياوش چون آمدى و زو شاه كىخسرو پاك و راد * كه لهراسپ را تاج بر سر نهاد پدرم آن دلير گرانمايه مرد * ز ننگ اندران انجمن خاك خورد كه لهراسپ را شاه بايست خواند * ازو در جهان نام چندين نماند چه نازى بدين تاج گشتاسپى * بدين تازه آيين لهراسپى كه گويد برو دست رستم ببند * نبندد مرا دست چرخ بلند كه گر چرخ گويد مرا كاين نيوش * بگرز گرانش بمالم دو گوش من از كودكى تا شدستم كهن * بدين گونه از كس نبردم سخن مرا خوارى از پوزش و خواهش است * وزين نرم گفتن مرا كاهش است ز تيزيش خندان شد اسفنديار * بيازيد و دستش گرفت استوار به دو گفت كاى رستم پيل تن * چنانى كه بشنيدم از انجمن ستبرست بازوت چون ران شير * بر و يال چون اژدهاى دلير ميان تنگ و باريك همچون پلنگ * بويژه كجا گرز گيرد بچنگ بيفشارد چنگش ميان سخن * ز برنا بخنديد مرد كهن ز ناخن فرو ريختش آب زرد * همانا نجنبيد زان درد مرد گرفت آن زمان دست مهتر بدست * چنين گفت كاى شاه يزدان پرست خنك شاه گشتاسپ آن نامدار * كجا پور دارد چو اسفنديار خنك آنك چون تو پسر زايد او * همى فرّ گيتى بيفزايد او همى گفت و چنگش بچنگ اندرون * همى داشت تا چهر او شد چو خون همان ناخنش پر ز خوناب كرد * سپهبد بروها پر از تاب كرد بخنديد ازو فرّخ اسفنديار * چنين گفت كاى رستم نامدار تو امروز مى خور كه فردا برزم * بپيچى و يادت نيايد ز بزم چو من زين زرّين نهم بر سياه * بسر بر نهم خسروانى كلاه بنيزه ز اسپت نهم بر زمين * ازان پس نه پرخاش جويى نه كين دو دستت ببندم برم نزد شاه * بگويم كه من زو نديدم گناه بباشيم پيشش بخواهشگرى * بسازيم هر گونه‌يى داورى رهانم ترا از غم و درد و رنج * بيابى پس از رنج خوبى و گنج بخنديد رستم ز اسفنديار * به دو گفت سير آيى از كارزار كجا ديده‌اى رزم جنگاوران * كجا يافتى باد گرز گران اگر بر جزين روى گردد سپهر * بپوشد ميان دو تن روى مهر بجاى مى سرخ كين آوريم * كمند نبرد و كمين آوريم غو كوس خواهيم از آواى رود * بتيغ و بگوپال باشد درود ببينى تو اى فرّخ اسفنديار * گراييدن و گردش كارزار چو فردا بيايى بدشت نبرد * بآورد مرد اندر آيد بمرد