حكيم ابوالقاسم فردوسى
734
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز باره بآغوش بردارمت * ز ميدان بنزديك زال آرمت نشانمت بر نامور تخت عاج * نهم بر سرت بر دلافروز تاج كجا يافتستم من از كىقباد * بمينو همى جان او باد شاد گشايم در گنج و هر خواسته * نهم پيش تو يك سر آراسته دهم بىنيازى سپاه ترا * بچرخ اندر آرم كلاه ترا ازان پس بيايم بنزديك شاه * گرازان و خندان و خرّم به راه به مردى ترا تاج بر سر نهم * سپاسى بگشتاسپ زين بر نهم ازان پس ببندم كمر بر ميان * چنانچون ببستم بپيش كيان همه روى پاليز بىخو كنم * ز شادى تن خويش را نو كنم چو تو شاه باشى و من پهلوان * كسى را بتن در نباشد روان [ مى خوردن رستم با اسفنديار ] چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه گفتار بيشى نيايد به كار شكم گرسنه روز نيمى گذشت * ز گفتار پيكار بسيار گشت بياريد چيزى كه داريد خوان * كسى را كه بسيار گويد مخوان چو بنهاد رستم به خوردن گرفت * بماند اندران خوردن اندر شگفت يل اسفنديار و گوان يك سره * ز هر سو نهادند پيشش بره بفرمود مهتر كه جام آوريد * بجاى مى پخته خام آوريد ببينيم تا رستم اكنون ز مى * چه گويد چه آرد ز كاوس كى بياورد يك جام مى ميگسار * كه كشتى بكردى بر و بر گذار به ياد شهنشاه رستم بخورد * بر آورد ازان چشمهء زرد گرد همان جام را كودك ميگسار * بياورد پر بادهء شاهوار چنين گفت پس با پشوتن براز * كه بر مى نيايد بآبت نياز چرا آب بر جام مى بفگنى * كه تيزئ نبيد كهن بشكنى پشوتن چنين گفت با ميگسار * كه بىآب جامى مى افگن بيار مى آورد و رامشگران را بخواند * ز رستم همى در شگفتى بماند چو هنگامهء رفتن آمد فراز * ز مى لعل شد رستم سرفراز چنين گفت با او يل اسفنديار * كه شادان بدى تا بود روزگار مى و هرچ خوردى ترا نوش باد * روان دلاور پر از توش باد به دو گفت رستم كه اى نامدار * هميشه خرد بادت آموزگار هران مى كه با تو خورم نوش گشت * روان خردمند را توش گشت گر اين كينه از مغز بيرون كنى * بزرگى و دانش بر افزون كنى ز دشت اندر آيى سوى خان من * بوى شاد يك چند مهمان من سخن هرچ گفتم بجاى آورم * خرد پيش تو رهنماى آورم بياساى چندى و با بد مكوش * سوى مردمى ياز و باز آر هوش چنين گفت با او يل اسفنديار * كه تخمى كه هرگز نرويد مكار تو فردا ببينى ز مردان هنر * چو من تاختن را ببندم كمر تن خويش را نيز مستاى هيچ * بايوان شو و كار فردا بسيچ