حكيم ابوالقاسم فردوسى
732
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بلهراسپ از بند من بد رسيد * شد از ترك روى زمين ناپديد بياورد جاماسپ آهنگران * كه ما را گشايد ز بند گران همان كار آهنگران دير بود * مرا دل بر آهنگ شمشير بود دلم تنگ شد بانگشان بر زدم * تن از دست آهنگران بستدم برافراختم سر ز جاى نشست * غل و بند بر هم شكستم بدست گريزان شد ارجاسپ از پيش من * بران سان يكى نامدار انجمن به مردى ببستم كمر بر ميان * همى رفتم از پس چو شير ژيان شنيدى كه در هفتخوان پيش من * چه آمد ز شيران و از اهرمن بچاره برويين دژ اندر شدم * جهانى بران گونه بر هم زدم بجستم همه كين ايرانيان * به خون بزرگان ببستم ميان بتوران و چين آنچ من كردهام * همان رنج و سختى كه من بردهام همانا نديدست گور از پلنگ * نه از شست ملّاح كام نهنگ ز هنگام تور و فريدون گرد * كس اندر جهان نام اين دژ نبرد يكى تيره دژ بر سر كوه بود * كه از برترى دور از انبوه بود چو رفتم همه بتپرستان بدند * سراسيمه برسان مستان بدند به مردى من آن باره را بستدم * بتان را همه بر زمين بر زدم بر افروختم آتش زرد هشت * كه با مجمر آورده بود از بهشت بپيروزى دادگر يك خداى * بايران چنان آمدم باز جاى كه ما را بهر جاى دشمن نماند * ببتخانهها در برهمن نماند بتنها تن خويش جستم نبرد * بپرخاش تيمار من كس نخورد سخنها بما بر كنون شد دراز * اگر تشنهاى جام مى را فراز [ ستايش كردن رستم پهلوانى خود را ] چنين گفت رستم باسفنديار * كه كردار ماند ز ما يادگار كنون داد ده باش و بشنو سخن * ازين نامبردار مرد كهن اگر من نرفتى بمازندران * به گردن بر آورده گرز گران كجا بسته بد گيو و كاوس و طوس * شده گوش كر يك سر از بانگ كوس كه كندى دل و مغز ديو سپيد * كه دارد ببازوى خويش اين اميد سر جادوان را بكندم ز تن * ستودان نديدند و گور و كفن ز بند گران بردمش سوى تخت * شد ايران به دو شاد و او نيكبخت مرا يار در هفتخوان رخش بود * كه شمشير تيزم جهان بخش بود و زان پس كه شد سوى هاماوران * ببستند پايش ببند گران ببردم ز ايرانيان لشكرى * بجايى كه بد مهترى گر سرى بكشتم بجنگ اندرون شاهشان * تهى كردم آن نامور گاهشان جهاندار كاوس كى بسته بود * ز رنج و ز تيمار دل خسته بود بياوردم از بند كاوس را * همان گيو و گودرز و هم طوس را بايران بد افراسياب آن زمان * جهان پر ز درد از بد بدگمان بايران كشيدم ز هاماوران * خود و شاه با لشكرى بىكران