حكيم ابوالقاسم فردوسى
719
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كنون از تو اندازه گيريم راست * نبايد برين بر فزون و نه كاست كه بگذاشتى ساليان بىشمار * بگيتى بديدى بسى شهريار اگر باز جويى ز راه خرد * بدانى كه چونين نه اندر خورد كه چندين بزرگى و گنج و سپاه * گرانمايه اسپان و تخت و كلاه ز پيش نياكان ما يافتى * چو در بندگى تيز بشتافتى چه مايه جهان داشت لهراسپ شاه * نكردى گذر سوى آن بارگاه چو او شهر ايران بگشتاسپ داد * نيامد ترا هيچ زان تخت ياد سوى او يكى نامه ننوشتهاى * از آرايش بندگى گشتهاى نرفتى بدرگاه او بندهوار * نخواهى بگيتى كسى شهريار ز هوشنگ و جم ّ و فريدون گرد * كه از تخم ضحّاك شاهى ببرد همى رو چنين تا سر كىقباد * كه تاج فريدون بسر بر نهاد چو گشتاسپ شه نيست يك نامدار * برزم و ببزم و براى و شكار پذيرفت پاكيزه دين بهى * نهان گشت گمراهى و بىرهى چو خورشيد شد راه گيهان خديو * نهان شد بدآموزى و راه ديو ازان پس كه ارجاسپ آمد بجنگ * سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ ندانست كس لشكرش را شمار * پذيره شدش نامور شهريار يكى گورستان كرد بر دشت كين * كه پيدا نبد پهن روى زمين همانا كه تا رستخيز اين سخن * ميان بزرگان نگردد كهن كنون خاور او راست تا باختر * همى بشكند پشت شيران نر ز توران زمين تا در هند و روم * جهان شد مر او را چو يك مهره موم ز دشت سواران نيزهگزار * بدرگاه اويند چندى سوار فرستندش از مرزها باژ و ساو * كه با جنگ او نيستشان زور و تاو ازان گفتم اين با تو اى پهلوان * كه او از تو آزرده دارد روان نرفتى بدان نامور بارگاه * نكردى بدان نامداران نگاه كرانى گرفتستى اندر جهان * كه دارى همى خويشتن را نهان فرامش ترا مهتران چون كنند * مگر مغز و دل پاك بيرون كنند هميشه همه نيكويى خواستى * بفرمان شاهان بياراستى اگر بر شمارد كسى رنج تو * بگيتى فزون آيد از گنج تو ز شاهان كسى بر چنين داستان * ز بنده نبودند همداستان مرا گفت رستم ز بس خواسته * هم از كشور و گنج آراسته بزاول نشستست و گشتست مست * نگيرد كس از مست چيزى بدست بر آشفت يك روز و سوگند خورد * بروز سپيد و شب لاژورد كه او را بجز بسته در بارگاه * نبيند ازين پس جهاندار شاه كنون من ز ايران بدين آمدم * نبد شاه دستور تا دم زدم بپرهيز و پيچان شو از خشم اوى * نديدى كه خشم آورد چشم اوى چو اينجا بيايى و فرمان كنى * روان را بپوزش گروگان كنى بخورشيد رخشان و جان زرير * بجان پدرم آن جهاندار شير