حكيم ابوالقاسم فردوسى

720

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه من زين پشيمان كنم شاه را * بر افروزم اين اختر و ماه را كه من زين كه گفتم نجويم فروغ * نگردم بهر كار گرد دروغ پشوتن برين بر گواى منست * روان و خرد رهنماى منست همى جستم از تو من آرام شاه * و ليكن همى از تو ديدم گناه پدر شهريارست و من كهترم * ز فرمان او يك زمان نگذرم همه دوده اكنون ببايد نشست * زدن راى و سودن بدين كار دست زواره فرامرز و دستان سام * جهان ديده رودابهء نيك نام همه پند من يك بيك بشنويد * بدين خوب گفتار من بگرويد نبايد كه اين خانه ويران شود * بكام دليران ايران شود چو بسته ترا نزد شاه آورم * به دو بر فراوان گناه آورم بباشيم پيشش به خواهش بپاى * ز خشم و ز كين آرمش باز جاى نمانم كه بادى به تو بر وزد * بران سان كه از گوهر من سزد [ رسيدن بهمن به نزد زال ] سخنهاى آن نامور پيشگاه * چو بشنيد بهمن بيامد به راه بپوشيد زربفت شاهنشهى * بسر بر نهاد آن كلاه مهى خرامان بيامد ز پرده سراى * درفشى درفشان پس او بپاى جهانجوى بگذشت بر هيرمند * جوانى سر افراز و اسپى بلند هم اندر زمان ديده‌بانش بديد * سوى زاولستان فغان بر كشيد كه آمد نبرده سوارى دلير * بهرّاى زرّين سياهى به زير پس پشت او خوار مايه سوار * تن آسان گذشت از لب جويبار هم اندر زمان زال زر بر نشست * كمندى بفتراك و گرزى بدست بيامد ز ديده مر او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد چنين گفت كين نامور پهلوست * سر افراز با جامهء خسروست ز لهراسپ دارد همانا نژاد * پى او برين بوم فرخنده باد ز ديده بيامد بدرگاه رفت * زمانى بانديشه بر زين بخفت هم اندر زمان بهمن آمد پديد * ازو رايت خسروى گستريد ندانست مرد جوان زال را * بيفراخت آن خسروى يال را چو نزديكتر گشت آواز داد * به دو گفت كاى مرد دهقان نژاد سر انجمن پور دستان كجاست * كه دارد زمانه به دو پشت راست كه آمد بزاول گو اسفنديار * سرا پرده زد بر لب رودبار به دو گفت زال اى پسر كام جوى * فرود آى و مى خواه و آرام جوى كنون رستم آيد ز نخچيرگاه * زواره فرامرز و چندى سپاه تو با اين سواران بباش ارجمند * بياراى دل را ببگماز چند چنين داد پاسخ كه اسفنديار * نفرمودمان رامش و ميگسار گزين كن يكى مرد جوينده راه * كه با من بيايد بنخچير گاه به دو گفت دستان كه نام تو چيست * همى بگذرى تيز كام تو چيست بر آنم كه تو خويش لهراسپى * گر از تخمهء شاه گشتاسپى