حكيم ابوالقاسم فردوسى
701
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو گفتند او تيغ هندى بمشت * دو گردنكش ساده دل را بكشت [ رفتن اسفنديار به رويين دژ به جامهء بازارگان ] و ز انجا بيامد بپرده سراى * ز بيگانه پردخت كردند جاى پشوتن بشد نزد اسفنديار * سخن رفت هر گونه از كارزار به دو گفت جنگى چنين دژ بجنگ * بسال فراوان نيايد بچنگ مگر خوار گيرم تن خويش را * يكى چاره سازم بد انديش را تو ايدر شب و روز بيدار باش * سپه را ز دشمن نگهدار باش تن آنگه شود بىگمان ارجمند * سزاوار شاهى و تخت بلند كز انبوه دشمن نترسد بجنگ * بكوه از پلنگ و به آب از نهنگ بجايى فريب و بجايى نهيب * گهى فرّ و زيب و گهى در نشيب چو بازارگانى بدين دژ شوم * نگويم كه شير جهان پهلوم فراز آورم چاره از هر درى * بخوانم ز هر دانشى دفترى تو ديدهبان و طلايه مباش * ز هر دانشى سست مايه مباش اگر ديدهبان دود بيند بروز * شب آتش چو خورشيد گيتى فروز چنين دان كه آن كار كرد منست * نه از چارهء هم نبرد منست سپه را بياراى و ز ايدر بران * زره دار با خود و گرز گران درفش من از دو بر پاى كن * سپه را بقلب اندرون جاى كن بران تيز با گرزهء گاوسار * چنان كن كه خوانندت اسفنديار و ز ان جايگه ساربان را بخواند * به پيش پشوتن به زانو نشاند به دو گفت صد باركش سرخ موى * بياور سرافراز با رنگ و بوى ازو ده شتر بار دينار كن * دگر پنج ديباى چين بار كن دگر پنج هر گونهيى گوهران * يكى تخت زرّين و تاج سران بياورد صندوق هشتاد جفت * همه بند صندوقها در نهفت صد و شست مرد از يلان برگزيد * كزيشان نهانش نيايد پديد تنى نيست از نامداران خويش * سرافراز و خنجرگزاران خويش بفرمود تا بر سر كاروان * بوند آن گرانمايگان ساروان بپاى اندرون كفش و در تن گليم * ببار اندرون گوهر و زرّ و سيم سپهبد بدژ روى بنهاد تفت * بكردار بازارگانان برفت همى راند با نامور كاروان * يلان سرافراز چون ساروان چو نزديك دژ شد برفت او ز پيش * بديد آن دل و راى هشيار خويش چو بانگ دراى آمد از كاروان * همى رفت پيش اندرون ساروان بدژ نامداران خبر يافتند * فراوان بگفتند و بشتافتند كه آمد يكى مرد بازارگان * درمگان فرو شد بدينارگان بزرگان دژ پيش باز آمدند * خريدار و گردن فراز آمدند بپرسيد هر يك ز سالار بار * كزين بارها چيست كايد به كار چنين داد پاسخ كه بارى نخست * تن شاه بايد كه بينم درست توانايئ خويش پيدا كنم * چو فرمان دهد ديده دريا كنم