حكيم ابوالقاسم فردوسى
656
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پس آزاده شيدسپ فرزند شاه * چو رستم در آيد به روى سپاه پس آنگاه مر تيغ را بركشد * بتازد بسى اسپ و دشمن كشد بسى نامداران و گردان چين * كه آن شير مرد افگند بر زمين سر انجام بختش كند خاكسار * برهنه كند آن سر تاج دار بيايد پس آنگاه فرزند من * ببسته ميان را جگر بند من ابر كين شيدسپ فرزند شاه * بميدان كند تيز اسپ سياه بسى رنج بيند برزم اندرون * شه خسروان را بگويم كه چون درفش فروزندهء كاويان * بيفگنده باشند ايرانيان گرامى بگيرد بدندان درفش * بدندان بدارد درفش بنفش بيك دست شمشير و ديگر كلاه * بدندان درفش فريدون شاه برين سان همى افگند دشمنان * همى بركند جان آهرمنان سر انجام در جنگ كشته شود * نكو نامش اندر نوشته شود پس آزاده بستور پور زرير * بپيش افگند اسپ چون نره شير بسى دشمنان را كند ناپديد * شگفتى تر از كار او كس نديد چو آيد سر انجام پيروز باز * ابر دشمنان دست كرده دراز بيايد پس آن برگزيده سوار * پُس شهريار جهان نامدار ز آهرمنان بفگند شست گرد * نمايد يكى پهلوى دستبرد سر انجام تركان بتيرش زنند * تن پيلوارش به خاك افگنند بيايد پس آن نره شير دلير * سوار دلاور كه نامش زرير بپيش اندر آيد گرفته كمند * نشسته بر اسفنديارى سمند ابا جوشن زر درخشان چو ماه * به دو اندرون خيره گشته سپاه بگيرد ز گردان لشكر هزار * ببندد فرستد بر شهريار بهر سو كجا بنهد آن شاه روى * همى راند از خون بد خواه جوى نه استد كس آن پهلوان شاه را * ستوه آورد شاه خرگاه را پس افگنده بيند بزرگ اردشير * سيه گشته رخسار و تن چون زرير بگريد برو زار و گردد نژند * بر انگيزد اسفنديارى سمند بخاقان نهد روى پر خشم و تيز * تو گويى نديدست هرگز گريز چو اندر ميان بيند ارجاسپ را * ستايش كند شاه گشتاسپ را صف دشمنان سر بسر بر درد * ز گيتى سوى هيچ كس ننگرد همى خواند او زند زردشت را * بيزدان نهاده كيى پشت را سر انجام گردد برو تيره بخت * بريده كندش آن نكو تاج و تخت بيايد يكى نام او بيدرفش * بسر نيزه دارد درفش بنفش نيارد شدن پيش گرد گزين * نشيند به راه وى اندر كمين باستد بران راه چون پيل مست * يكى تيغ زهر آب داده بدست چو شاه جهان باز گردد ز رزم * گرفته جهان را و كشته گرزم بيندازد آن ترك تيرى به روى * نيارد شدن آشكارا به روى پس از دست آن بيدرفش پليد * شود شاه آزادگان ناپديد