حكيم ابوالقاسم فردوسى
657
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بتركان برد باره و زين اوى * بخواهد پسرت آن زمان كين اوى پس آن لشكر نامدار بزرگ * بدشمن درافتد چو شير سترگ همى تا زند اين بران آن برين * ز خون يلان سرخ گردد زمين يلان را بباشد همه روى زرد * چو لرزه برافتد بمردان مرد بر آيد بخورشيد گرد سپاه * نبيند كس از گرد تاريك راه فروغ سر نيزه و تير و تيغ * بتابد چنان چون ستاره ز ميغ و زان زخم مردان كجا مى زنند * و بر يكديگر بر همى افگنند همه خسته و كشته بر يكدگر * پسر بر پدر بر پدر بر پسر و ز آن ناله و زارى خستگان * ببند اندر آيند نابستگان شود كشته چندان ز هر سو سپاه * كه از خونشان پر شود رزمگاه پس آن بيدرفش پليد و سترگ * بپيش اندر آيد چو ارغنده گرگ همان تيغ زهر آب داده بدست * همى تازه او باره چون پيل مست بدست وى اندر فراوان سپاه * تبه گردد از برگزينان شاه بيايد پس آن فرخ اسفنديار * سپاه از پس پشت و يزدانش يار ابر بيدرفش افگند اسپ تيز * برو جامه پر خون و دل پر ستيز مر او را يكى تيغ هندى زند * ز بر نيمهء تنش زير افگند بگيرد پس آن آهنين گرز را * بتاباند آن فرّه و برز را بيك حمله از جايشان بگسلد * چو بگستشان بر زمين كى هلد بنوك سر نيزهشان برچِنَد * كندشان تبه پاك و بپراگند گريزد سرانجام سالار چين * از اسفنديار آن گو بافرين بتركان نهد روى بگريخته * شكسته سپر نيزها ريخته بيابان گذارد باندك سپاه * شود شاه پيروز و دشمن تباه بدان اين گزيده شه خسروان * كه من هرچ گفتم نباشد جز آن نباشد ازين يك سخن بيش و كم * تو زين پس مكن روى بر من دژم كه من آنچ گفتم نگفتم مگر * بفرمانت اى شاه پيروزگر و ز آن كم بپرسيد فرخنده شاه * ازين ژرف دريا و تاريك راه نديدم كه بر شاه بنهفتمى * و گر نه من اين راز كى گفتمى چو شاه جهاندار بشنيد راز * بران گوشهء تخت خسپيد باز ز دستش بيفتاد زرّينه گرز * تو گفتى برفتش همى فرّ و برز به روى اندر افتاد و بيهوش گشت * نگفتش سخن نيز و خاموش گشت چو با هوش آمد جهان شهريار * فرود آمد از تخت و بگريست زار چه بايد مرا گفت شاهى و گاه * كه روزم همى گشت خواهد سياه كه آنان كه بر من گرامىترند * گزين سپاهند و نامىترند همى رفت خواهند از پيش من * ز تن بركنند اين دل ريش من بجاماسپ گفت ار چنينست كار * بهنگام رفتن سوى كارزار نخوانم نبرده برادرم را * نسوزم دل پير مادرم را نفرمايمش نيز رفتن برزم * سپه را سپارم بفرّخ گرزم