حكيم ابوالقاسم فردوسى

646

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه گيتى نماند همى بر كسى * چو ماند بتن رنج ماند بسى چنين است گيهان ناپايدار * برو تخم بد تا توانى مكار همى خواهم از دادگر يك خداى * كه چندان بمانم بگيتى بجاى كه اين نامهء شهرياران پيش * بپيوندم از خوب گفتار خويش از آن پس تن جانور خاك راست * سخن گوى جان معدن پاك راست [ گشتاسپ ] پادشاهى گشتاسپ سد و بيست سال بود بخواب ديدن فردوسى دقيقى را چنان ديد گوينده يك شب بخواب * كه يك جام مى داشتى چون گلاب دقيقى ز جايى پديد آمدى * بران جام مى داستانها زدى بفردوسى آواز دادى كه مى * مخور جز بر آيين كاوس كى كه شاهى ز گيتى گزيدى كه بخت * به دو نازد و لشكر و تاج و تخت شهنشاه محمود گيرنده شهر * ز شادى بهر كس رسانيده بهر از امروز تا سال هشتاد و پنج * بكاهدش رنج و نكاهدش گنج ازين پس بچين اندر آرد سپاه * همه مهتران برگشايند راه نبايدش گفتن كسى را درشت * همه تاج شاهانش آمد بمشت بدين نامه گر چند بشتافتى * كنون هرچ جستى همه يافتى ازين باره من پيش گفتم سخن * سخن را نيامد سراسر به بن ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتى هزار * بگفتم سر آمد مرا روزگار گر آن مايه نزد شهنشه رسد * روان من از خاك بر مه رسد كنون من بگويم سخن كو بگفت * منم زنده او گشت با خاك جفت سخن دقيقى [ به بلخ رفتن لهراسب و بر تخت نشستن گشتاسب ] چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت * فرود آمد از تخت و بر بست رخت ببلخ گزين شد بران نوبهار * كه يزدان پرستان بدان روزگار مران جاى را داشتندى چنان * كه مر مكّه را تا زيان اين زمان بدان خانه شد شاه يزدان پرست * فرود آمد از جايگاه نشست ببست آن در آفرين خانه را * نماند اندر و خويش و بيگانه را بپوشيد جامهء پرستش پلاس * خرد را چنان كرد بايد سپاس بيفگند ياره فرو هشت موى * سوى روشن دادگر كرد روى همى بود سى سال پيشش بپاى * برينسان پرستيد بايد خداى نيايش همى كرد خورشيد را * چنان بوده بد راه جمشيد را چو گشتاسپ بر شد بتخت پدر * كه هم فرّ او داشت و بخت پدر