حكيم ابوالقاسم فردوسى

634

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ به زن خواستن اهرن ، دختر سوم شاه را ] ز ميرين يكى بود كهتر بسال * ز گردان رومى بر آورده يال گوى برمنش نام او اهرنا * ز تخم بزرگان رويين تنا فرستاد نزديك قيصر پيام * كه دانى كه ما را نژادست و نام ز ميرين بهر گوهرى بگذرم * بتيغ و بگنج درم برترم به من ده كنون دختر كهترت * به من تازه كن لشكر و افسرت چنين داد پاسخ كه پيمان من * شنيدى مگر با جهانبان من كه داماد نگزيند اين دخترم * ز راه نياكان خود نگذرم چو ميرين يكى كار بايدت كرد * از آن پس تو باشى ورا هم نبرد بكوه سقيلا يكى اژدهاست * كه كشور همه پاك ازو در بلاست اگر كم كنى اژدها را ز روم * سپارم ترا دختر و گنج و بوم كه همتاى آن گرگ شير اوژنست * دمش زهر و او دام آهرمنست چنين داد پاسخ كه فرمان كنم * بدين آرزو جان گروگان كنم ز نزديك قيصر بيامد برون * دلش زان سخن گفته جان پر ز خون بياران چنين گفت كان زخم گرگ * نبد جز بشمشير مردى سترگ ز ميرين كى آيد چنين كار كرد * نداند همى قيصر از مرد مرد شوم زو بپرسم بگويد مگر * سخن با من از بىپىِ چاره گر بشد تا بايوان ميرين چو گرد * پرستنده‌يى رفت و آواز كرد نشستنگهى داشت ميرين كه ماه * بگردون ندارد چنان جايگاه جهانجوى با گبر كنداورى * يكى افسرى بر سرش قيصرى پرستنده گفت اهرن پيل تن * بيامد بدر با يكى انجمن نشستنگهى ساخت شايسته تر * برفت آنك بودند بايسته تر بايوان ميرين نماندند كس * دو مهتر نشستند بر تخت بس چو ميرين بديدش ببر در گرفت * بپرسيدن مهتر اندر گرفت به دو گفت اهرن كه با من بگوى * ز هر چت بپرسم بهانه مجوى مرا آرزو دختر قيصرست * كجا روم را سر بسر افسرست بگفتيم و پاسخ چنين داد باز * كه در كوه با اژدها رزم ساز اگر باز گويى تو آن كار گرگ * بوى مر مرا رهنماى بزرگ چو بشنيد ميرين ز اهرن سخن * بپژمرد و انديشه افگند بن كه گر كار آن نامدار جهان * باهرن بگويم نماند نهان سر مايهء مردمى راستيست * ز تارى و كژّى ببايد گريست بگويم مگر كان نبرده سوار * نهد اژدها را سر اندر كنار چو اهرن بود مر مرا يار و پشت * ندارد مگر باد دشمن بمشت برآريم گرد از سر آن سوار * نهان ماند اين كار يك روزگار باهرن چنين گفت كز كار گرگ * بگويم چو سوگند يابم بزرگ كه اين كار هرگز بروز و بشب * نگويى ندارى گشاده دو لب بخورد اهرن آن سخت سوگند اوى * بپذرفت سرتاسر آن بند اوى