حكيم ابوالقاسم فردوسى

633

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين داد پاسخ كه از شهر من * بيامد يكى نامور انجمن مرا هديه اين جوشن و تيغ و خود * بدادند و چندى ز خويشان درود كتايون مى آورد همچون گلاب * همى خورد با شوى تا گاه خواب بخفتند شادان دو اختر گراى * جوانمرد هزمان بجستى ز جاى بديدى بخواب اندرون رزم گرگ * بكردار نرّ اژدهاى سترگ كتايون به دو گفت امشب چه بود * كه هزمان بترسى چنين نابسود چنين داد پاسخ كه من تخت خويش * بديدم بخواب اختر و بخت خويش كتايون بدانست كو را نژاد * ز شاهى بود يك دل و يك نهاد بزرگست و با او نگويد همى * ز قيصر بلندى نجويد همى به دو گفت گشتاسپ كاى ماهروى * سمن خدّ و سيمين بر و مشكبوى بياراى تا ما بايران شويم * از ايدر بجاى دليران شويم ببينى بر و بوم فرخنده را * همان شاه با داد و بخشنده را كتايون به دو گفت خيره مگوى * به تيزى چنين راه رفتن مجوى چو ز ايدر برفتن نهى روى را * هم آواز كن پيش هيشوى را مگر بگذراند بكشتى ترا * جهان تازه شد چون گذشتى ترا من ايدر بمانم برنج دراز * ندانم كه كى بينمت نيز باز بنا رفته در جامه گريان شدند * بران آتش درد بريان شدند چو از چرخ بفروخت گردنده شيد * جوانان بيدار دل پر اميد از ان خانهء بزم برخاستند * ز هر گونه‌يى گفتن آراستند كه تا چون شود بر سر ما سپهر * بتندى گذارد جهان گر به مهر و ز ان روى چون باد ميرين برفت * بنزديك قيصر خراميد تفت چنين گفت كاى نامدار بزرگ * بپايان رسيد آن زيانهاى گرگ همه بيشه سر تا بسر اژدهاست * تو نيز ار شگفتى ببينى رواست بيامد دمان كرد آهنگ من * يكى خنجرى يافت از چنگ من ز سر تا ميانش به دو نيم شد * دل ديو زان زخم پر بيم شد بباليد قيصر ز گفتار اوى * برافروخت پژمرده رخسار اوى بفرمود تا گاو و گردون برند * سرا پرده از شهر بيرون برند يكى بزمگاهى بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند ببردند گاوان گردون كشان * بران بيشه كز گرگ بودى نشان برفتند و ديدند پيلى ژيان * بخنجر بريده ز سر تا ميان چو بيرون كشيدندش از مرغزار * بگاوان گردون كش تاو دار جهانى نظاره بران پير گرگ * چه گرگ آن ژيان نرّه شير سترگ چو قيصر بديد آن تن پيل مست * ز شادى بسى دست بر زد بدست همان روز قيصر سقف را بخواند * بايوان و دختر بميرين رساند نوشتند نامه بهر كشورى * سكوبا و بطريق و هر مهترى كه ميرين شير آن سر افراز روم * ز گرگ دلاور تهى كرد بوم