حكيم ابوالقاسم فردوسى

625

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برفتند و نوميد باز آمدند * كه با اختر دير ساز آمدند نكوهش از ان بهر لهراسپ بود * غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود [ رسيدن گشتاسب به روم ] چو گشتاسپ نزديك دريا رسيد * پياده شد و باژ خواهش بديد يكى پير سر بود هيشوى نام * جوانمرد و بيدار و با راى و كام برو آفرين كرد گشتاسپ و گفت * كه با جان پاكت خرد باد جفت از ايران يكى نامدارم دبير * خردمند و روشن دل و ياد گير بكشتى برين آب اگر بگذرم * سپاسى نهى جاودان بر سرم چنين گفت شايسته‌اى تاج را * و يا جوشن و تيغ و تاراج را كنون راز بگشاى و با من بگوى * ازين سان به دريا گذشتن مجوى مرا هديه بايد اگر گفت راست * ترا راى و راه دبيرى كجاست ز هيشوى بشنيد گشتاسپ گفت * كه از تو مرا نيست چيزى نهفت ز من هر چه خواهى ندارم دريغ * ازين افسر و مُهر و دينار و تيغ ز دينار لختى بهيشوى داد * از ان هديه شد مرد گيرنده شاد ز كشتى سبك بادبان بركشيد * جهانجوى را سوى قيصر كشيد يكى شارستان بد بروم اندرون * سه فرسنگ پهناى شهرش فزون بر آوردهء سلم جاى بزرگ * نشستنگه قيصران سترگ چو گشتاسپ آمد بدان شارستان * همى جست جاى يكى كارستان همى گشت يك هفته بر گرد روم * همى كار جست اندر آباد بوم چو چيزى كه بودش بخورد و بداد * همى رفت ناشاد و دل پر ز باد چو در شهر آباد چندى بگشت * ز ايوان بديوان قيصر گذشت باسقف چنين گفت كاى دستگير * ز ايران يكى نامجويم دبير بدين كار باشم ترا يارمند * ز ديوان كنم هرچ آيد پسند دبيران كه بودند در بارگاه * همى كرد هر يك بديگر نگاه كزين كلك پولاد گريان شود * همان روى قرطاس بريان شود يكى باره بايد بزيرش بلند * ببازو كمان و بزين بر كمند بآواز گفتند ما را دبير * زيانست پيش آمدن ناگزير چو بشنيد گشتاسپ دل پر ز درد * ز ديوان بيامد دو رخساره زرد يكى باد سرد از جگر بركشيد * بنزديك چوپان قيصر رسيد جوانمرد را نام نستاو بود * دلير و هشيوار و با تاو بود بنزديك نستاو چون شد فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز نگه كرد چوپان و بنواختش * به نزديكى خويش بنشاختش چه مردى به دو گفت با من بگوى * كه هم شاه شاخى و هم نامجوى چنين داد پاسخ كه اى نامدار * يكى كرّه تازم دلير و سوار مرا گر نوازى به كار آيمت * برنج و ببد نيز يار آيمت به دو گفت نستاو زين در بگرد * تو ايدر غريبى و بىپاى مرد بيابان و دريا و اسپان يله * بنا آشنا چون سپارم گله