حكيم ابوالقاسم فردوسى

626

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو بشنيد گشتاسپ غمگين برفت * ره ساربانان قيصر گرفت يكى آفرين كرد بر ساربان * كه پيروز بادى و روشن روان خردمند چون روى گشتاسپ ديد * پذيره شد و جايگاهش گزيد سبك باز گسترد گستردنى * بياورد چيزى كه بد خوردنى چنين گفت گشتاسپ با ساروان * كه اى مرد بيدار و روشن روان مرا ده يكى كاروانى شتر * چو راى آيدت مزد ما هم ببر به دو ساربان گفت كاى شير مرد * نزيبد ترا هرگز اين كار كرد به چيزى كه ما راست چون سر كنى * به آيد گر آهنگ قيصر كنى ترا بىنيازى دهد زين سخن * جز آهنگ درگاه قيصر مكن و گر گم شدت راه دارم هيون * پسنديده و مردم رهنمون برو آفرين كرد و برگشت ز وى * پر از غم سوى شهر بنهاد روى شد آن دردها بر دلش بر گران * بيامد ببازار آهنگران يكى نامور بود بوراب نام * پسنديده آهنگرى شاد كام همى ساختى نعل اسپان شاه * بر قيصر او را بدى پايگاه ورا يار و شاگرد بود سى و پنج * ز پتك و ز آهن رسيده برنج بدكّانش بنشست گشتاسپ دير * شد آن پيشه كار از نشستنش سير به دو گفت آهنگر اى نيكخوى * چه دارى بدكّان ما آرزوى چنين داد پاسخ كه اى نيك بخت * نپيچم سر از پتك و ز كار سخت مرا گر بدارى تو يارى كنم * برين پتك و سندان سوارى كنم چو بشنيد بوراب زو داستان * بيارىء او گشت همداستان گرانمايه گويى به آتش بتافت * چو شد تافته سوى سندان شتافت بگشتاسپ دادند پتكى گران * برو انجمن گشته آهنگران بزد پتك و بشكست سندان و گوى * ازو گشت بازار پر گفت و گوى بترسيد بوراب و گفت اى جوان * به زخم تو آهن ندارد توان نه پتك و نه آتش نه سندان نه دم * چو بشنيد گشتاسپ زان شد دژم بينداخت پتك و بشد گرسنه * نه روى خورش بد نه جاى بنه نماند بكس روز سختى نه رنج * نه آسانى و شادمانى نه گنج بد و نيك بر ما همى بگذرد * نباشد دژم هر كه دارد خرد [ بردن دهگانى ، گشتاسب را در خانهء خويش ] همى بود گشتاسپ دل مستمند * خروشان و جوشان ز چرخ بلند نيامد ز گيتيش جز زهر بهر * يكى روستا ديد نزديك شهر درخت و گل و آبهاى روان * نشستنگه شاد مرد جوان درختى گشن سايه بر پيش آب * نهان گشته زو چشمهء آفتاب بران سايه بنشست مرد جوان * پر از درد پيچان و تيره روان همى گفت كاى داور كردگار * غم آمد مرا بهره زين روزگار نبينم همى اختر خويش بد * ندانم چرا بر سرم بد رسد يكى نامور زان پسنديده ده * گذر كرد بر وى كه او بود مه