حكيم ابوالقاسم فردوسى
563
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همى لشكر آمد سه روز و سه شب * جهان شد پر آشوب جنگ و جلب كشيدند بر هفت فرسنگ نخ * فزون گشت مردم ز مور و ملخ چهارم سپه بركشيدند صف * ز دريا بر آمد بخورشيد تف بقلب اندر افراسياب و ردان * سواران گردنكش و بخردان سوى ميمنه جهن افراسياب * همى نيزه بگذاشت از آفتاب وزين روى كىخسرو از قبلگاه * همى داشت چون كوه پشت سپاه چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد * منوشان خوزان پيروز و داد چو گرگين ميلاد و رهّام شير * هجير و چو شيدوش گرد دلير فريبرز كاوس بر ميمنه * سپاهى همه يك دل و يك تنه منوچهر بر ميسره جاى داشت * كه با جنگ هر جنگيى پاى داشت به پشت سپه گيو گودرز بود * كه پشت و نگهبان هر مرز بود زمين كان آهن شد از ميخ نعل * همه آب دريا شد از خون لعل بسر بر ز گرد سياه ابر بست * تبيره دل سنگ خارا بخست زمين گشت چون چادر آبنوس * ستاره غمى شد ز آواى كوس زمين گشت جنبان چو ابر سياه * تو گفتى همى بر نتابد سپاه همه دشت مغز و سر و پاى بود * همانا مگر بر زمين جاى بود همى نعل اسبان سر كُشته خست * همه دشت بىتن سر و پاى و دست خردمند مردم بيك سو شدند * دو لشكر برين كار خستو شدند كه گر يك زمان نيز لشكر چنين * بماند برين دشت با درد و كين نماند يكى زين سواران بجاى * همانا سپهر اندر آيد ز پاى ز بس چاك چاك تبرزين و خود * روانها همى داد تن را درود چو كىخسرو آن پيچش جنگ ديد * جهان بر دل خويشتن تنگ ديد بيامد بيك سو ز پشت سپاه * بپيش خداوند شد داد خواه كه اى برتر از دانش پارسا * جهاندار و بر هر كسى پادشا اگر نيستم من ستم يافته * چو آهن بكوره درون تافته نخواهم كه پيروز باشم بجنگ * نه بر دادگر بر كنم جاى تنگ بگفت اين و بر خاك ماليد روى * جهان پر شد از نالهء زار اوى همانگه بر آمد يكى باد سخت * كه بشكست شاداب شاخ درخت همى خاك برداشت از رزمگاه * بزد بر رخ شاه توران سپاه كسى كو سر از جنگ برتافتى * چو افراسياب آگهى يافتى بريدى بخنجر سرش را ز تن * جز از خاك و ريگش نبودى كفن چنين تا سپهر و زمين تار شد * فراوان ز تركان گرفتار شد بر آمد شب و چادر مشك رنگ * بپوشيد تا كس نيايد بجنگ سپه باز چيدند شاهان ز دشت * چو روى زمين ز آسمان تيره گشت همه دامن كوه تا پيش رود * سپه بود با جوشن و درع و خود برافروختند آتش از هر سوى * طلايه بيامد ز هر پهلوى همى جنگ را ساخت افراسياب * همى بود تا چشمه آفتاب