حكيم ابوالقاسم فردوسى

564

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بر آيد رخ كوه رخشان كند * زمين چون نگين بدخشان كند جهان آفرين را دگر بود راى * بهر كار با راى او نيست پاى [ پناه گرفتن افراسياب در گنگ بهشت ] شب تيره چون روى زنگى سياه * كس آمد ز گستهم نوذر بشاه كه شاه جهان جاودان زنده باد * كه ما بازگشتيم پيروز و شاد بدان نامداران افراسياب * رسيديم ناگه بهنگام خواب از يشان سوارى طلايه نبود * كسى را ز انديشه مايه نبود چو بيدار گشتند زيشان سران * كشيديم شمشير و گرز گران چو شب روز شد جز قراخان نماند * ز مردان ايشان فراوان نماند همه دشت زيشان سرون و سرست * زمين بستر و خاكشان چادرست بمژده ز رستم هم اندر زمان * هيونى بيامد سپيده دمان كه ما در بيابان خبر يافتيم * بدان آگهى تيز بشتافتيم شب و روز رستم يكى داشتى * چو تنها شدى راه بگذاشتى بديشان رسيديم هنگام روز * چو برزد سر از چرخ گيتى فروز تهمتن كمان را بزه بر نهاد * چو نزديك شد ترگ بر سر نهاد نخستين كه از كلك بگشاد شست * قراخان ز پيكان رستم بخست بتوران زمين شد كنون كينه خواه * همانا كه آگاهى آمد بشاه بشادى ز لشكر بر آمد خروش * سپهدار تركان همى داشت گوش هر آن كس كه بودند خسرو پرست * بشادى و رامش گشادند دست سوارى بيامد هم اندر شتاب * خروشان بنزديك افراسياب كه از لشكر ما قراخان برست * رسيدست نزديك ما مرد شست سپاهى بتوران نهادند روى * كزيشان شود ناپديد آب جوى چنين گفت با راى زن شهريار * كه پيكار سخت اندر آمد به كار چو رستم بگيرد سر گاه ما * بيكبارگى گم شود راه ما كنونش گمان آنك ما نشنويم * چنين كار در جنگ كىخسرويم ( ؟ ) چو آتش بريشان شبيخون كنيم * ز خون روى كشور چو جيحون كنيم چو كىخسرو آيد ز لشكر دو بهر * نبيند مگر بام و ديوار و شهر سراسر همه لشكر اين ديد راى * همان مرد فرزانه و رهنماى بنه هرچ بودش هم آنجا بماند * چو آتش ازان دشت لشكر براند همانگه طلايه بيامد ز دشت * كه گرد سپاه از هوا بر گذشت همه دشت خرگاه و خيمست و بس * از يشان بخيمه درون نيست كس بدانست خسرو كه سالار چين * چرا رفت بيگاه از ان دشت كين ز گستهم و رستم خبر يافتست * بدان آگهى تيز بشتافتست نوندى بر افگند هم در زمان * فرستاد نزديك رستم دمان كه برگشت زين كينه افراسياب * همانا بجنگ تو دارد شتاب سپه را بياراى و بيدار باش * برو خويشتن زو نگهدار باش نوند جهان ديده شايسته بود * بدان راه بىراه بايسته بود همى رفت چون پيش رستم رسيد * گو شير دل را ميان بسته ديد