حكيم ابوالقاسم فردوسى
562
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بياورد و با خويشتن يار كرد * سر بد كنش پر ز تيمار كرد و زان جايگه گردن افراخته * كمر بسته و جنگ را ساخته ز سغد كشانى سپه بر گرفت * جهانى درو مانده اندر شگفت خبر شد بتركان كه آمد سپاه * جهانجوى كىخسرو كينه خواه همه سوى دژها نهادند روى * جهان شد پر از جنبش و گفت و گوى بلشكر چنين گفت پس شهريار * كه امروز به گونه شد كارزار ز تركان هر آن كس كه فرمان كند * دل از جنگ جستن پشيمان كند مسازيد جنگ و مريزيد خون * مباشيد كس را ببد رهنمون و گر جنگ جويد كسى با سپاه * دل كينه دارش نيايد به راه شما را حلالست خون ريختن * بهر جاى تاراج و آويختن بره بر خورشها مداريد تنگ * مداريد كين و مسازيد جنگ خروشى بر آمد ز پيش سپاه * كه گفتى بدرّد همى چرخ و ماه سواران بدژها نهادند روى * جهان شد پر از غلغل و گفت و گوى هر آن كس كه فرمان بجا آوريد * سپاه شهنشه به دو ننگريد هر آن كو برون شد ز فرمان شاه * سرانشان بريدند يك سر سپاه ز تركان كس از بيم افراسياب * لب تشنه نگذاشتندى بر آب و گر باز ماندى كسى زين سپاه * تن بىسرش يافتندى به راه دليران بدژها نهادند روى * بهر دژ كه بودى يكى جنگجوى شدى بارهء دژ هم آنگاه پست * نماندى در و بام و جاى نشست غلام و پرستنده و چارپاى * نماندى بد و نيك چيزى بجاى برين گونه فرسنگ بر صد گذشت * نه دژ ماند آباد جايى نه دشت چو آورد لشكر بگلزرّيون * بهر سو بگرديد با رهنمون جهان ديد بر سان باغ بهار * در و دشت و كوه و زمين پر نگار همه كوه نخچير و هامون درخت * جهان از در مردم نيك بخت طلايه فرستاد و كار آگهان * بدان تا نماند بدى در نهان سرا پردهء شهريار جهان * كشيدند بر پيش آب روان جهاندار بر تخت زرّين نشست * خود و نامداران خسرو پرست شبى كرد جشنى كه تا روز پاك * همى مرده بر خاست از تيره خاك و زان سوى گنگ اندر افراسياب * برخشنده روز و بهنگام خواب همى گفت با هرك بد كاردان * بزرگان بيدار و بسيار دان كه اكنون كه دشمن ببالين رسيد * بگنگ اندرون چون توان آرميد همه برگشادند گويا زبان * كه اكنون كه نزديك شد بد گمان جز از جنگ چيزى نبينيم راه * زبونى نه خوبست و چندين سپاه بگفتند و ز پيش برخاستند * همه شب همى لشكر آراستند [ رزم كردن كىخسرو بار ديگر با افراسياب ] سپيده دمان گاه بانگ خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس سپاهى بهامون بيامد ز گنگ * كه بر مور و بر پشّه شد راه تنگ چو آمد بنزديك گلزريون * زمين شد بسان كه بيستون