حكيم ابوالقاسم فردوسى
543
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
جهانجوى پر دانش افراسياب * نشسته بكند ز بخورد و بخواب نشست اندر ان مرز زان كرده بود * كه كندز فريدون بر آورده بود برآورده در كندز آتشكده * همه زند و استا بزر آژده و را نام كند ز بدى پهلوى * اگر پهلوانى سخن بشنوى كنون نام كند ز به بيكند گشت * زمانه پر از بند و ترفند گشت نبيره فريدون بد افراسياب * ز كندز برفتن نكردى شتاب خود و ويژگانش نشسته بدشت * سپهر از سپاهش همى خيره گشت ز ديباى چينى سراپرده بود * فراوان بپرده درون برده بود بپرده درون خيمهاى پلنگ * بر آيين سالار تركان پشنگ نهاده بخيمه درون تخت زر * همه پيكر تخت يك سر گهر نشسته برو شاه توران سپاه * بچنگ اندرون گرز و بر سر كلاه ز بيرون دهليز پرده سراى * فراوان درفش بزرگان بپاى زده بر در خيمهء هر كسى * كه نزديك او آب بودش بسى برادر بد و چند جنگى پسر * ز خويشان شاه آنك بد نامور همى خواست كآيد به پشت سپاه * بنزديك پيران بدان رزمگاه سحرگه سوارى بيامد چو گرد * سخنهاى پيران همه ياد كرد همه خستگان از پس يكدگر * رسيدند گريان و خسته جگر همى هر كسى ياد كرد آنچه ديد * و ز ان بد كز ايران بديشان رسيد ز پيران و لهّاك و فرشيد ورد * و زان نامداران روز نبرد كزيشان چه آمد به روى سپاه * چه زارى رسيد اندر آن رزمگاه همان روز كىخسرو آنجا رسيد * زمين كوه تا كوه لشكر كشيد بزنهار شد لشكر ما همه * هراسان شد از بىشبانى رمه چو بشنيد شاه اين سخن خيره گشت * سيه گشت و چشم و دلش تيره گشت خروشان فرود آمد از تخت عاج * بپيش بزرگان بينداخت تاج خروشى ز لشكر بر آمد به درد * رخ نامداران شد از درد زرد ز بيگانه خيمه بپرداختند * ز خويشان يكى انجمن ساختند از ان درد بگريست افراسياب * همى كند موى و همى ريخت آب همى گفت زار اى جهان بين من * سوار سرافراز رويين من جهانجوى لهّاك و فرشيد ورد * سواران و گردان روز نبرد ازين جنگ پور و برادر نماند * بزرگان و سالار و لشكر نماند بناليد و برزد يكى باد سر * پس آنگه يكى سخت سوگند خورد بيزدان كه بيزارم از تخت و گاه * اگر نيز بيند سر من كلاه قبا جوشن و اسب تخت منست * كله خود و نيزه درخت منست ازين پس نخواهم چميد و چريد * و گر خويشتن تاج را پروريد مگر كين آن نامداران خويش * جهانجوى و خنجرگزاران خويش بخواهم ز كىخسرو شوم زاد * كه تخم سياوش بگيتى مباد خروشان همى بود زين گفت و گوى * ز كىخسرو و آگاهى آمد به روى