حكيم ابوالقاسم فردوسى
544
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه لشكر بنزديك جيحون رسيد * همه روى كشور سپه گستريد بدان درد و زارى سپه را بخواند * ز پيران فراوان سخنها براند ز خون برادرش فرشيد ورد * ز رويين و لهّاك و شير نبرد كنون گاه كينست و آويختن * ابا گيو و گودرز خون ريختن هم رنج و مهرست و هم درد و كين * از ايران و ز شاه ايران زمين بزرگان تركان افراسياب * ز گفتن بكردند مژگان پر آب كه ما سر بسر مر ترا بندهايم * بفرمان و رايت سرافگندهايم چو رويين و پيران ز مادر نزاد * چو فرشيد ورد گرامى نژاد ز خون گر در و كوه و دريا شود * درازاى ما همچو پهنا شود يكى بر نگرديم زين رزمگاه * اگر يار باشد خداوند ماه دل شاه تركان از آن تازه گشت * از ان كار بر ديگر اندازه گشت در گنج بگشاد و روزى بداد * دلش پر ز كين و سرش پر ز باد گله هرچ بودش بدشت و بكوه * ببخشيد بر لشكرش همگروه ز گردان شمشير زن سى هزار * گزين كرد شاه از در كارزار سوى بلخ بامى فرستادشان * بسى پند و اندرزها دادشان كه گستهم نوذر بد آنجا بپاى * سواران روشن دل و رهنماى گزين كرد ديگر سپه سى هزار * سواران گرد از در كارزار بجيحون فرستاد تا بگذرند * بكشتى رخ آب را بسپرند بدان تا شب تيره بىساختن * ز ايران نبايد يكى تاختن فرستاد بر هر سوى لشكرى * بسى چارهها ساخت از هر درى چنين بود فرمان يزدان پاك * كه بيدادگر شاه گردد هلاك شب تيره بنشست با بخردان * جهان ديده و راى زن موبدان ز هر گونه با او سخن ساختند * جهان را چپ و راست انداختند بران بر نهادند يك سر كه شاه * ز جيحون بران سو گذارد سپاه قراخان كه او بود مهتر پسر * بفرمود تا رفت پيش پدر پدر بود گفتى به مردى بجاى * به بالا و ديدار و فرهنگ و راى ز چندان سپه نيمه او را سپرد * جهان ديده و نامداران و گرد بفرمود تا در بخارا بود * به پشت پدر كوه خارا بود دمادم فرستد سليح و سپاه * خورش را شتر نگسلاند ز راه سپه را ز بيكند بيرون كشيد * دمان تا لب رود جيحون كشيد سپه بود سر تا سر رودبار * بياورد كشتى و زورق هزار بيك هفته بر آب كشتى گذشت * سپه بود يك سر همه كوه و دشت بخرطوم پيلان و شيران بدم * گذرهاى جيحون پر از باد و دم ز كشتى همه آب شد ناپديد * بيابان آموى لشكر كشيد بيامد پس لشكر افراسياب * بر انديشهء رزم بگذاشت آب پراگنده هر سو هيونى دوان * يكى مرد هوشيار روشن روان ببينيد گفت از چپ و دست راست * كه بالا و پهناى لشكر كجاست